از خواب که پریدم
خوشههای سبزِ خیالم
پخشِ زمین
و ریشههایم همه
عریان بود.
باران
بر چترهای سیاه میبارید
و حبابهای کبود
عطر امیدهای فروپاشیدهی مرا
با دودِ اگزوزهای ملتهب
به دریا میبرد.
از خواب که پریدم
مردی در بارانی سیاه
کنار کفشهای خالیام
ایستاده بود،
و نگاهش از آن ارتفاع
چون ریزش زمستانی کوه
بر جاده فرو میریخت.
در غروبِ حیرتِ عابران
از خواب که پریدم
بیپناهترین نخلِ جهان بودم
فرو غلتیده
از لبهی پرتگاه.