در جوار سختسر | من که دورم از دیار خود، چون مرغی از مقر… / شعری از نیما یوشیج
من که دورم از ديارِ خود، چو مرغی از مقر، همچو عمر رفته، امروزم فراموش از نظر، من که سر از فکر سنگين دارم
من که دورم از ديارِ خود، چو مرغی از مقر، همچو عمر رفته، امروزم فراموش از نظر، من که سر از فکر سنگين دارم
میرداماد، شنیدستم من، که چو بگزید بُنِ خاک وطن بر سرش آمد و از وی پرسید ملکِ قبر که: «من ربک؟ من.» میر
بر سرِ منبرِ خود واعظِ دِه خلق را مسئله میآموخت. صحبت آمد ز جهنم به میان که چه آتشها خواهد افروخت تن بدکار
به آن پرنده که میخواند غایب از انظار عتاب کرد شریری فساد جوی به باغ: چه سود لحنِ خوش و عیبِ انزوا که به
سیصد و نو چنان که سیصد و هشت خواهد از پیش ذهن ما بگذشت دست ما بر جبینِ آن چه نوشت؟ قلب ما با زمان
بچهها، بهار! گلها وا شدند. برفها پا شدند از رو سبزهها از رو کوهسار