از پلک باز پنجره
تا بیداری تو
راهی نیست.
پروانهی تشنه
به ثانیهای میپیمایدش
خورشید به ساعتی
و من به قرنی!
دستِ سپیدت از کنارهی تخت
در شطِ گُلهای قالی فرو میافتد
و نگاهِ بیبادبانِ مرا
دوایر فزایندهی نیلوفر و آب
از تو دور میکند.
***
آرام
آرمیدهای،
میانِ ملحفههایی که التهابِ توفان را
به آرامش گرگ و میش سپردهاند،
و پوست نازکت
از تابناکی
مرگ را
پشتِ هزاران سالِ نوری
هراسان میکند.