تا مه برنخیزد | شعری در کتاب «تاریکروشنا» از عباس صفاری

برای نانسی پارسون و جری پرسکی

 

تا مه برنخیزد

شعری نخواهم نوشت.

 

دیوار چشم‌دریده‌ای

خمیده بر ایستگاه بی‌مسافر اتوبوس

آمد شدِ مرا

                در این پنجره می‌پاید.

چراغ‌های خیابان و 

برج‌های روشنِ مینایی

آسمان را

             چرکین کرده‌اند،

و ردِ پای زنبق‌ها

در نور کهربایی‌شان

به تاول‌های آبله می‌ماند.

 

***

 

صدف دست‌هایم را

که از صدای تو لبریز است،

به گوش می‌برم

و در سرودِ دریادلانی غرق می‌شوم

که بر کنار اسکله‌های مه‌آلود

                            پارو می‌کشند.

اما

تا مه برنخیزد

شعری نخواهم نوشت.