تو نباشی من هستم | شعری در کتاب «پشیمانم کن» از عباس صفاری

تو نباشی دریا هست

تو نباشی امواج

همچنان بی‌پروا می‌آیند

سر به صخره می‌کوبند

و متلاشی می‌شوند

 

تو نباشی آسمان هست

ستارگان هستند

ماه همچنان بی‌اعتنا به کار جهان

می‌آید و خونسرد می‌رود

تو نباشی خانه‌ها و بام‌ها هستند

و برف همچنان پاورچین می‌آید

و بر درخت‌ها و قرنیز پنجره‌ها می‌نشیند

 

تو نباشی ابرها هستند

و نم‌نم باران کوچه‌های خلوت و

چشم‌های مرا ترک نخواهد کرد

تو نباشی دنیا هست و چه‌بسا

ترسای دیگری دل و دین

از من برباید

 

یقین داشته باش از این دنیا

تو نباشی سر سوزنی

کم نخواهد شد 

و من نیز همچنان خواهم بود

و روزم را

به شب خواهم رسانید

اگرچه به جان کندن.