راهبه‌ی کلیسای کلپهم | شعری در کتاب «پشیمانم کن» از عباس صفاری

حیاط سنگ‌فرش کلیسایی سنگی

و نسیمی سنگ‌شده در پستوی اعتراف

به انتظار عروسی که دو هزار سال

از آخرین شامِ اسطوره‌ای دامادش می‌گذرد

 

دامادی گریبان‌چاک

با پهلوی دریده

و سه میخ خون‌چکان در دست

و حفره‌های سرخی در تن

که فقط به نور

و روح‌القدس

جواز عبور می‌دهد

مادر 

لباس‌های رنگارنگ

و آلوده به معصیت‌‌های تلخ و شیرینش را

به درماندگان شهر بخشیده است

و دختر

با پیراهنی به رنگ خاکستر و باران

به خانه‌ی بخت می‌رود.