حیاط سنگفرش کلیسایی سنگی
و نسیمی سنگشده در پستوی اعتراف
به انتظار عروسی که دو هزار سال
از آخرین شامِ اسطورهای دامادش میگذرد
دامادی گریبانچاک
با پهلوی دریده
و سه میخ خونچکان در دست
و حفرههای سرخی در تن
که فقط به نور
و روحالقدس
جواز عبور میدهد
مادر
لباسهای رنگارنگ
و آلوده به معصیتهای تلخ و شیرینش را
به درماندگان شهر بخشیده است
و دختر
با پیراهنی به رنگ خاکستر و باران
به خانهی بخت میرود.