پیاز را من رنده میکنم
که چشمهی اشکم خشک نشود
سیبزمینیها را تو پوست بکن
که شعبده میکنی با پوست.
به نصرتْ علی خانِ قوّال¹ هم مجال بده
پنجرهای به قونیه برایمان باز کند
آراسته به نرگسهای خمار چشم وُ
چند کبوتر نامهبر.
از master card
یا ادارهی مالیات بر درآمدی که ندارم
اگر زنگ زدند
بگو رفته است کشمیر
گوی چوگان گمشدهی اورنگْزیب را پیدا کند
و معلوم نیست کی برمیگردد
نخند عزیزم!
سوء تفاهم فرهنگی
سریعتر از وعدهی پوچ
دست به سر میکند مزاحم را.
فعلن تا این برنج کهنهی هندی قد بکشد
از کهنهترین شرابمان که چهارساله است وُ
یادگار قرن ماضی
دو گیلاس لب به لب
بگذار کنار دستمان.
شراب خوب هر جرعهاش
برای از یاد بردن یک قرن کافی است
جرعه جرعه
آنقدر میتوانیم عقب برویم
که بعد از شام
سر از نخلستانهای مهتابیِ بینالنهرین در آوریم
و حوالیی نیمه شب
از بدویتی برهنه و بیمرز.
۱- نصرت فاتح علی خان ـ از قوّالان درجه اول پاکستان که به شهرت جهانی رسید و در میانسالی به سکتهی قلبی در گذشت.