شما مرا نمیشناسید
و حیاط خانهام را
که پر از احتمال و بیصبری است
هرگز ندیدهاید.
باور کردهاید پشت پلاک دوازده ـ صفر ـ دو
آدم کمحرفی زندگی میکند.
اما من آدم کمحرفی نیستم
نیمی از اشعارم را
پرحرفیِ شکستناپذیرم
خراب کرده است.
اگر حوصله ام را داشته باشید
میتوانم برایتان
از کنار همین ساعت بیحدیث
تا پای فروریختهترین دیوار جهان
یکنفس حرف بزنم.
گاهی هم دلقک شدهام
و پا گذاشتهام به عمد
بر پوست موزی
که در شیبِ تلخ اوقات شما
سیاه شده بود.
دیروژ مبلغان مسیح را
تا پای مرگ خنداندم
سه نفر بودند، یک مثلث کامل
اولی چارشانه بود
شبیه کلنگ
دو دیگر لاغراندام
مثل بیل
آمده بودند راه بهشت را
که از میان اُدکلن ارزانقیمتشان میگذشت
نشانم دهند.
اصلاً لازم نبود حرفی بزنم
از ساعت عقبافتاده
و پروندهی بازِ دستهایم
معلوم بود
هیچ جهنمی نمیتوانم بروم.