دیشب خواب تو را دیدم.
بر نیمکت چوبیِ پارکِ لادِرا
نشسته بودی
و گِرده نانی را
برای کبوترانی غایب
تکهتکه میکردی.
آن پیرزن کوبائی
که شبنم صبحگاهی را
اشک فرشتگان میپنداشت
کنارت نشسته بود
و دفتر خاطرات مرا مینوشت!
گربهی کور میس ویلسون
به دنبال پروانهی سپیدی
به خیابان رفته بود
و سگی سیاه
به شیرِ شکستهی آب
پارس میکرد.
دیشب خواب تو را دیدم.
رنگها همه
به فرمان تو میتابیدند
سلیقهها همه
به فرمان تو بودند
پرندگان همه
برای تو میخواندند
و برادران من همه
خُردسال بودند و
با فرفرههای کاغذی
گِرد فواره میگشتند.
دیشب خواب تو را دیدم.
لبانت مانند تمشک تازه
نرم و سرخ بود
و نسیم
هر بار که میوزید
یکی از چینهای چهرهات را
با خود میبُرد.
مثل سالهای جوانیات
شاداب و جوان بودی
و جز من
همه را به نام
میشناختی.