همه میدانستیم
مِه لنگلنگان خواهد آمد
و تو را با خود
خواهد برد.
حلقهی گرمی
که تخت تو را
در خود گرفته بود
در فرسایش انتظار
ترک برداشت.
ما بر صندلیهای پراکنده
به خواب رفتیم
و خِشخِش ملافههایت را
دیگر نشنیدیم.
از خواب که بیدار شدیم
طعم تلخ مه
زیر زبانمان بود.
تو رفته بودی
و دودکش کارخانهها در دوردست
شکلهای غریبی در آسمان میساخت
که پیش از آن
هرگز ندیده بودیم