به ماری و منوچهر عسگری
در گرداب گلی سپید
سر فرو بردهام
تا زمزمهی آب را
در کوچهی آوندها
بشنوم،
و صدای شکفتن هستههای هلو را
در دل خاک.
بر دیوار باغی
نام تمام گلهای جهان را
نوشتهام
تا سلیقهی منجمد سنگ
ترک بردارد
و انگشتان خیس سپیدار
انگشتر خورشید را
در طشت کفآلود ابر
بیابد.
در بلور سحرخیز شبنمها
تن میشویم
تا روز
بجز خرناسه و خاکستر
که از دهان کوههای فرسوده فرو میریزد
معنای دیگری هم
داشته باشد.
بر سوزنهای شکستهی نور
راه میروم
بیپاپوش
بوتهی رگهایم
شعلهور میشود
و اوراق این حریق
در خاطره کولیان باد
میرود
تا آنسوی تابستان.