گفتی
نهایت دلتنگی را
پنجرهای کن
و نامم را، از آن دریچه
کبوتر قاصدی پرواز ده.
کنار پنجره بارانی
نامت را پرواز میدهم،
دیوار بلند باران
فرو میشکند
و رنگین کمانی
دوردست خیابان را
آذین میبندد.
گفتی نامم را
در نهایت دلتنگی
قاصدکی بر باد ده.
نامت را
در مهتابی تاریک
بر باد میدهم
و شب را
عطر خاطرهات
بیخواب میکند.