صبح سبکخیزی
میرسد از راه
و تو را
میرُباید به غنیمت
از موجهای کوچک خواب.
میگشایی
چشم
و جُلگه پرواز
در چشم اندازت
از سنگ و سُرب
خالی میشود.
همدوش آفتاب
مینشینی
در حلقه رنگهای منزوی
و با انگشت های زُلالت
باز میکنی
کورترین گره را
از خوابهای من.
با زنگ شادیهای صدرنگ
دوچرخه گُلپوست
بال میگشاید
در آفتاب،
و من
کنار پرچینی
از شاخههای شکستهی پاییز
خواهم ماند
شاید
در این پرواز نیز
بیابی
تِکهای دیگر
از خوابهای گمشدهام را.