نه عینکی به چشم داشتند
نه کتابی خوانده بودند
فقط روزنامهی بادآوردهای
اگر گیرشان میآمد آرام میجویدند
چمن همسایه اما
در چشم آنها نیز سبزتر مینمود.
زبانبستهها
شکمهای فربهشان را
در خُنکای لجن فرو میبردند
و رو به تپههای سرسبز آنسوی مرز
به نوبت ماغ میکشیدند.
نه تاج گذاری نادر یادشان بود
نه گوشهای بزرگشان
بدهکار حرف تنگنظرانی که میگفتند:
طیارههای سمپاشی
تپههای آن سوی مرز را هر بهار
رنگ میکند
از آخرین باری که کنار اَرس
چشمهای درشتشان را
محو تماشای گردوبنان
و تپههای آنسوی آب دیدم
سی سال میگذرد
دیگر از آن دیار
نه نامهای
نه مسافری.
بیبیسی اما
از روزی که گردوهای آنسوی مرز را
یک در میان پوک
و رنگ تمام چمنها را مایل به زرد
گزارش کرده است
دیگر خدا میداند گاومیشها
هنگام نشخوار روزنامههایشان
دل به کدام منظره
خوش میکنند.