داستان کوتاه و غم‌انگیز یک دوست خیالی | شعری در کتاب «خنده در برف» از عباس صفاری

آنقدر کم‌حرف و بی‌دردسر

که نادیده گرفتنش آسان‌تر

پیشانی کوچکش را چسبانده

بر پنجره‌ی سرد هواپیما

و کوهپاره‌های یخ را

در آب‌های سیاه قطبی تماشا می‌کند

انگار دارد آن پایین دنبال کلبه‌ای می‌گردد

با دودکش و پنجره‌های روشن.

 

قول دادم طفل معصوم را

سرِ راهم به ایران

به مدرسه‌ای شبانه روزی در لندن

تحویل بدهم

سفر آدم را عجیب

سنگدل می‌کند.

 

انگار همین دیروز بود که لیلا

بی‌مشورت با من و مادرش

او را از سفر لندن

با خود به خانه آورد

مدت‌ها بود دربه‌در

دنبال یک همبازی می‌گشت

هم‌سن‌وسال خودش

دست آخر رضایت داده بود

به این دختربچه‌ی کم‌حرف

که می‌گفت در ایستگاه ویکتوریا

پیدایش کرده است

نامش را هم در هواپیما      گذاشت «اِتا».

 

اِتا چهار سال آزگار با ما

زیر یک سقف زندگی کرد

بگویید صدا از سنگ درآمد

از این بچه درنیامد

سراپا گوش

گوشه‌ای می‌نشست

و غرق می‌شد در باران اندرزهای لیلا

که می‌گفت دختر بچه نباید

جایی قایم شود

که هیچ‌کس پیدایش نکند

یا عروسکش را کتک بزند.

 

در جشن تولد ۸ سالگی‌اش لیلا

وقتی خجالت کشید او را

به دوستان جدیدش معرفی کند

حضورش در این خانه

ناگهان زیادی شد

و مدرسه‌ی شبانه‌روزی

راه‌حل ضروری.