هر سال
حوالی اردیبهشت
علفهای هرز این باغچه
با اولین رگبار هار میشوند
و عرصه بر بنفشههای زبانبسته
تنگ میکنند.
سرمست سرعت
حتا به پناهگاه جیرجیرکها
و درز سنگ فرشهای حیاط
سر میکشند
و هیچ سد و مرزی
جلودارشان نیست.
همسایهها میگویند علف
بیعار است
علف این باغچه اما
پرکار است و بیمار
حواسم نباشد شبانه
خفه میکند از دم
شب بوهای نوشکفتهام را.
به کوکبهای قشنگم سفارش کردهام
با علف جماعت
کلکل نکنند
و از سر راهشان کنار بروند.
علف آنقدر بی چشم و روست
که آب گُلهای همین باغچه را میخورد
اما بعید نیست مثل لشکری مزدور
یقهی زیبایشان را
بیهوا بگیرد
و در جا پرپرشان کند.
در این باغچهی رو به رشد
پروندهی علف روز به روز
سیاهتر میشود
با این همه حکم قتلش را
دلم نمیآید صادر کنم
اگرچه سزاوار مرگ است
و آخور احشام.