ساعت حرکت | شعری در کتاب «مثل جوهر در آب» از عباس صفاری

خواب دیدم قطاری آماده‌ی حرکت

در ایستگاه بارانی‌اش

یکبند سوت می‌کشید

و سوزنبان که پرهیبش از دور

به گورکنی خمیده می‌مانست

فانوسش را در آن سوی سکو

تکان می‌داد.

 

تو تنها مسافر قطار بودی

و داشتی از دریچه‌ای برای من

دست تکان می‌دادی

من اما ایستاده بر سکو

تن‌پوشی از زنبورهای زنده

به تن داشتم

و جرئت نمی‌کردم جم بخورم

یا برای تو که خدا می‌داند

به کجا می‌رفتی

دست تکان بدهم.