مثنوی رنگِ پریده | قصه‌ی رنگِ پریده، خون سرد / شعری از نیما یوشیج

من ندانم با که گویم شرح درد:

قصه‌ی رنگِ پریده، خونِ سرد؟

 

هر که با من همره و همخانه شد،

عاقبت شیدا دل و دیوانه شد.

 

قصه ام عشاق را دلخون کند،

عاقبت، خواننده را مجنون کند…

 

آتش عشق است و گیرد در کسی

کاو زِ سوز عشق ، می‌سوزد بسی.

 

قصه ای دارم من از یارانِ خویش

قصه ای از بخت و از دورانِ خویش

 

یاد می‌آید مرا کز کودکی

همره من بوده همواره یکی.

 

قصه‌ای دارم از این همراهِ خود

همرهِ خوش‌ظاهرِ بدخواهِ خود

 

او مرا همراه بودی هر دمی،

سیرها می‌کردم اندر عالمی.

 

یک نگارستانم آمد در نظر،

اندرو هر گونه حُسن و زیب و فر.

 

هر نگاری را جمالی خاص بود،

یک صفت، یک غمزه و یک رنگ سود،

 

هر یکی محنت زدا، خاطرنواز،

شیوه‌ی جلوه‌گری را کرده ساز،

 

هر یکی با یک کرشمه، یک هنر

هوش بردی و شکیبایی ز سر.

 

هر نگاری را به دست اندر کمند،

می کشیدی هر که افتادی به بند.

 

بهر ایشان عالمی گرد آمده،

محو گشته، عاشق و حیرت زده.

 

من که در این حلقه بودم بیقرار،

عاقبت کردم نگاری اختیار.

 

مهر او بسرشت با بنیاد من

کودکی شد محو، بگذشت آن ز من،

 

رفت از من طاقت و صبر و قرار،

باز می‌جستم همیشه وصل یار.

 

هر کجا بودم، به هر جا می‌شدم،

بود آن همراه دیرین در پی‌ام.

 

من نمی‌دانستم این همراه کیست،

قصدش از همراهیِ در کار چیست؟

 

بس که دیدم نیکی و یاری او،

کارسازی و مددکاری او،

 

گفتم: ای غافل بباید جست او

هر که باشد دوستار توست او.

 

شادی تو از مددکاری اوست

بازپرس از حال این دیرینه دوست.

 

گفتمش: ای نازنین یار نکو،

همرها، تو چه کسی؟ آخر بگو.

 

کیستی؟ چه نام داری؟ گفت: عشق

چیستی که بیقراری؟ گفت: عشق.

 

گفت: چونی؟ حال تو چون است؟ من

گفتمش: روی تو بزداید محن

 

تو کجایی؟ من خوشم؟ گفتم: خوشی،

خوب صورت، خوب سیرت، دلکشی!

 

به‌به از کردار و رفتار خوشت!

به‌به از این جلوه‌های دلکشت!

 

بی‌تو یک لحظه نخواهم زندگی،

خیر بینی، باش در پایندگی!

 

بازآی و ره‌نما ، در پیش رو

که منم آماده و مفتون تو.

 

در ره افتاد و من از دنبال وی

شاد می‌رفتم بدی نی، بیم نی.

 

در پی او سیرها کردم بسی،

از همه دور و نمی‌دیدم کسی.

 

چون که در من سوز او تأثیر کرد

عالمی در نزد من تغییر کرد.

 

عشق، کاول صورتی نیکوی داشت،

بس بدی‌ها عاقبت در خوی داشت.

 

روزِ درد و روزِ ناکامی رسید

عشقِ خوش‌ظاهر مرا در غم کشید.

 

ناگهان دیدم خطا کردم، خطا،

که بدو کردم ز خامی اقتفا!

 

(آدم کم‌تجربه ظاهرپرست

زآفت و شر زمان هرگز نرست.)

 

من ز خامی عشق را خوردم فریب

که شدم از شادمانی بی‌نصیب

 

*

 

در پشیمانی سر آمد روزگار،

یک شبی تنها بُدم در کوهسار

 

سر به زانوی تفکر برده پیش،

محو گشته در پریشانی خویش،

 

زار می‌نالیدم از خامی خود،

در نخستین درد و ناکامی خود،

 

که: چرا بی‌تجربه، بی‌معرفت،

بی‌تأمل، بی‌خبر، بی‌مشورت،

 

من که هیچ از خوی او نشناختم،

از چه آخر جانب او تاختم؟

 

دیدم از افسوس و ناله نیست سود

درد را باید یکی چاره نمود.

 

چاره می‌جستم که تا گردم رها

زان جهان درد و طوفانِ بلا.

 

سعی می‌کردم به هر حیله شود،

چاره‌ی این عشق بدپیله شود.

 

عشق کز اوّل مرا در حکم بود،

آنچه می‌گفتم بکن،‌ آن می‌نمود،

 

من ندانستم چه شد کان روزگار

اندک‌اندک بُرد از من اختیار.

 

هر چه کردم که از او گردم رها،

در نهان می‌گفت با من این ندا:

 

بایدت جویی همیشه وصل او

که فکنده‌ست او تو را در جست‌و‌جو.

 

ترک آن زیبارخِ فرخنده حال

از محال است، از محال است از محال.

 

گفتم: ای یارِ من شوریده‌سر،

سوختم در محنت و درد و خطر!

 

در میان آتشم آورده‌ای،

این چه کار است، اینکه با من کرده‌ای؟

 

چند داری جان من در بند، چند؟

بگسل آخر از من بیچاره بند!

 

هر چه کردم لابه و افغان و داد

گوش بست و چشم را بر هم نهاد.

 

یعنی: ای بیچاره باید سوختن،

نه به آزادی سُرور اندوختن.

 

بایدت داری سرِ تسلیم پیش

تا ز سوز من بسوزی جان خویش.

 

*

 

چون که دیدم سرنوشت خویش را

تن بدادم تا بسوزم در بلا.

 

(مبتلا را چیست چاره جز رضا،

چون نیابد راه دفع ابتلا؟

این سزای آن کسان خام را

که نیندیشند هیچ انجام را.)

 

سالها بگذشت و در بندم اسیر،

کو مرا یک یاوری، کو دستگیر؟

 

می‌کشد هر لحظه‌ام در بند سخت،

او چه خواهد از منِ برگشته‌بخت؟

 

ای دریغا روزگارم شد سیاه!

آه از این عشق قوی‌پی، آه! آه!

 

کودکی کو! شادمانی‌ها چه شد؟

تازگی‌ها، کامرانی‌ها چه شد؟

 

چه شد آن رنگِ من و آن حالِ من؛

محو شد آن اولین آمالِ من!

 

شد پریده،‌ رنگ من از رنج و درد

این منم: رنگ پریده،‌ خونِ سرد.

 

*

 

عشقم آخر در جهان بدنام کرد،

آخرم رسوای خاص و عام کرد،

 

وه! چه نیرنگ و چه افسون داشت او

که مرا با جلوه مفتون داشت او.

 

عاقبت آواره‌ام کرد از دیار،

نه مرا غمخواری و نه هیچ یار.

 

می‌فزاید درد و آسوده نیَم،

چیست این هنگامه، آخر من کیم؟

 

که شده ماننده‌ی دیوانگان،

می روم شیداسر و شیون‌کنان.

 

می روم هر جا، به هر سو، کو به کو،

خود نمی‌دانم چه دارم جست‌وجو.

 

سخت حیران می شوم در کارِ خود،

که نمی‌دانم ره و رفتارِ خود.

 

خیره‌خیره گاه گریان می‌شوم،

بی‌سبب گاهی گریزان می‌شوم.

 

زشت آمد در نظرها کار من،

خلق نفرت دارد از گفتار من.

 

دور گشتند از من آن یاران همه،

چه شدند ایشان، چه شد آن همهمه؟

 

چه شد آن یاری که از یارانِ من،

خویش را خواندی ز جانبازان من؟

 

من شنیدم بود از آن انجمن

که ملامت‌گو بُدند و ضدِّ من.

 

چه شد آن یار نکویی کز فا

دم زدی پیوسته با من از وفا؟

 

گم شد از من، گم شدم از یادِ او،

ماند بر جا قصّه‌ی بیداد او.

 

بی‌مروّت یارِ من ، ای بی‌وفا،

بی‌سبب از من چرا گشتی جدا؟

 

بی‌مروّت، این جفاهایت چراست؟

یار، آخر آن وفاهایت کجاست؟

 

چه شد آن یاری که با من داشتیظ

دعوی یک باطنی و آشتی؟

 

چون مرا بیچاره و سرگشته دید

اندک‌اندک آشنایی را بُرید.

 

دیدمش، گفتم : منم، نشناخت او،

بی‌تأمل، روزِ من برتافت او.

 

دوستی این بود ز ابنای زمان،

مرحبا بر خوی یاران جهان!

 

مرحبا بر پایداری‌های خلق،

دوستی خلق و یاری‌های خلق!

 

بس که دیدم جور از یارانِ خود،

وز سراسر مردم دورانِ خود:

 

من شدم: رنگ پریده‌، خون سرد.

پس نشاید دوستی با خلق کرد.

 

وای بر حال من بدبخت!‌ وای

کس به درد من مبادا مبتلای!

 

عشق با من گفت: از جا خیز، هان،

خلق را از دردِ بدبختی رهان!

 

خواستم تا ره نمایم خلق را،

تا ز ناکامی رهانم خلق را،

 

می‌نمودم راهشان، رفتارشان،

منع می‌کردم من از پیکارشان.

 

خلقِ صاحب فهم صاحب معرفت

عاقبت نشنید پندم، عاقبت،

 

جمله می‌گفتند او دیوانه است.

گاه گفتند او پی افسانه است.

 

خلقم آخر بس ملامت‌ها نمود،

سرزنش‌ها و حقارت‌ها نمود.

 

با چنین هدیه مرا پاداش کرد،

هدیه،‌ آری، هدیه‌ای از رنج و درد،

 

که پریشانی من افزون نمود.

(,خیرخواهی را چنین پاداش بود.)

 

عاقبت قدر مرا نشناختند,

بی‌سبب آزرده از خود ساختند.

 

بیشتر آن کس که دانا می‌نمود،

نفرتش از حق و حق‌آرنده بود.

 

(آدمی نزدیک خود را کی شناخت،

دور را بشناخت، سوی او بتاخت.

 

آن که کمتر قدر تو داند دُرست،

در میان خویش و نزدیکانِ تُست.)

 

الغرض، این مردم حق‌ناشناس

بس بدی کردند بیرون از قیاس،

 

هدیه‌ها دادند از درد و محن،

زان سراسر هدیه‌ی جانسوز،‌ من

 

یادگاری ساختم با آه و درد

نام آن، رنگ پریده، خون سرد.

 

مرحبا بر عقل و بر کردار خلق!

مرحبا بر طینت و رفتار خلق!

 

مرحبا بر آدم نیکونهاد،

حیف از اویی که در عالم فتاد!

 

خوب پاداش مرا دادند،‌ خوب!

خوب دادِ عقل را دادند، خوب!

 

هدیه این بود از خسان بی‌خِرد.

هر سری یک نوع حق را می‌خَرد

 

نور حق پیداست،‌ لیکن خلق کور،

کور را چه سود پیش چشم نور؟

 

ای دریغا از دل پرسوزِ من!

ای دریغا از من و از روزِ من!

 

که به غفلت قسمتی بگذاشتم،

خلق را حق‌جوی می‌پنداشتم.

 

من چو آن شخصم که از بهر صدف

کردم عمر خود به هر آبی تلف.

 

کمتر اندر قوم عقل پاک هست،

خودپرست افزون بود از حق‌پرست.

 

خلق خصمِ حق و من ، خواهانِ حق،

سخت نفرت کردم از خصمانِ حق.

 

دور گردیدم از این قوم حسود،

عاشق حق را جز این چاره چه بود؟

 

عاشقم من بر لقای روی دوست،

سِیر من هممواره، هر دم، سوی اوست.

 

پس چرا جویم محبت از کسی

که تنفر دارد از خویم بسی؟

 

پس چرا گردم به گِردِ این خسان

که رسد زایشان مرا هردم زیان؟

 

ای بسا شرّا که باشد در بشر،

عاقل آن باشد که بگریزد ز شرّ،

 

آفت و شر خسان را چاره‌ساز

احتراز است، احتراز است، احتراز.

 

بنده‌ی تنهاییم تا زنده‌ام،

گوشه‌ای دور از همه جوینده‌ام.

 

می‌کشد جان را هوای روز یار،

از چه با غیر آورم سر روزگار؟

 

من ندارم یار زین دونان کسی،

سال‌ها سر برده‌ام تنها بسی.

 

من یکی خونین‌دلم شوریده‌حال،

که شد آخر عشق جانم را وبال.

 

سخت دارم عزلت و اندوه دوست،

گرچه دانم دشمنِ سختِ من اوست.

 

من چنان گمنامم و تنهاستم،

گوییا یکباره ناپیداستم.

 

کس نخوانده‌ست ایچ آثار مرا،

نه شنیده‌ست ایچ گفتار مرا،

 

اولین بار است اینک، کانجمن

شمه‌ای می‌خواند از اندوه من:

 

شرح عشق و شرح ناکامی و درد،

قصه‌ی رنگِ پریده ، خونِ سرد.

 

من از این دونان شهرستان نی‌ام،

خاطر پُردرد کوهستانی‌ام،

 

کز بدیّ بخت،‌ در شهر شما

روزگاری رفت و هستم مبتلا.

 

هر سری با عالم خاصی خوش است

هر که را یک چیز خوب و دلکش است.

 

من خوشم با زندگیّ کوهیان،

چون که عادت دارم از طفلی بدان.

 

به‌به از آنجا که مأوای من است،

وز سراسر مردم شهر ایمن است!

 

اندر او نه شوکتی،‌ نه زینتی

نه تقید، نه فریب و حیلتی

 

به‌به از آن آتش شب‌های تار،

در کنار گوسفند و کوهسار!

 

به‌به از آن شورش و آن همهمه

که بیفتد گاهگاهی در رمه:

 

بانگ چوپانان، صدای های‌های،

بانگ زنگ گوسفندان، بانگ نای!

 

زندگی در شهر فرساید مرا،

صحبت شهری بیازارد مرا.

 

خوب دیدم شهر و کارِ اهل شهر،

گفته‌ها و روزگار اهل شهر،

 

صحبت شهری پر از عیب و ضر است.

پر ز تقلید و پر از کید و شر است.

 

شهر باشد منبع بس مفسده،

بس بدی، بس فتنه‌ها، بس بیهده!

 

تا که این وضع است در پایندگی،

نیست هرگز شهر جای زندگی.

 

زین تمدن خلق درهم اوفتاد،

آفرین بر وحشت اعصار باد!

 

جان فدای مردم جنگل نشین!

آفرین بر ساده‌لوحان، آفرین!

 

شهر درد و محنتم افزون نمود

این هم از عشق است، ای کاش او نبود!

 

من هراسانم بسی از کار عشق،

هر چه دیدم، دیدم از کردار عشق.

 

او مرا نفرت بداد از شهریان،

وای بر من! کو دیار و خانمان؟

 

خانه‌ی من، جنگل من، کو، کجاست؟

حالیا فرسنگ‌ها از من جداست.

 

بخت بد را بین چه با من می‌کند،

دورم از دیرینه مسکن می‌کند.

 

یک زمانم اندکی نگذاشت شاد،

کس گرفتار چنین بختی مباد!

 

*

 

تازه دوران جوانیّ من است

که جهانی خصم جانیّ من است

 

هیچ کس جز من نباشد یار من،

یار نیکوطینت غمخوار من.

 

باطن من خوب یاری بود اگر

این همه در وی نبودی شور و شر.

 

آخر ای من، تو چه طالع داشتی!

یک زمانت نیست با بخت آشتی؟

 

از چو تو شوریده آخر چیست سود،

در زمانه کاش نقش تو نبود!

 

کیستی تو! این سرِ پُرشور چیست!

تو چه‌ها جویی درین دورانِ زیست؟

 

تو نداری تاب درد و سوختن،

باز داری قصدِ درد اندوختن؟

 

پس چو درد اندوختی،‌ افغان کنی،

خلق را زین حال خود حیران کنی.

 

چیست آخر! این چنین شیدا چرا؟

این همه خواهان درد و ماجرا

 

چشم بگشای و به خود باز آی، هان،

که تویی نیز از شمارِ زندگان.

 

دائماً تنهایی و آوارگی،

دائماً حیرانی و بیچارگی،

 

دائماً نالیدن و بگریستن،

نیست ای غافل! قرارِ زیستن.

 

حاصل عمر است شادی و خوشی،

نه پریشان‌حالی و محنت‌کشی.

 

اندکی آسوده شو، بخرام شاد،

چند خواهی عمر را بر باد داد!

 

چند! چند آخر مصیبت بردنا

لحظه‌ای دیگر بباید رفتنا.

 

با چنین اوصاف و حالی که تو راست

گر ملامت‌ها کند خلقت رواست.

 

ای ملامت‌گو، بیا وقت است،‌ وقت.

که ملامت دارد این شوریده‌بخت.

 

گرد آیید و تماشایش کنید،

خنده‌ها بر حال و روز او زنید.

 

او خِرَد گم کرده است و بیقرار،

ای سر شهری، از او پرهیزدار.

 

رفت بیرون مصلحت از دست او،

مشنوی این گفته‌های پست او.

 

او نداند رسم چه، آداب چیست،

که چگونه بایدش با خلق زیست.

 

او نداند چیست این اوضاع شوم:

این مذاهب، این سیاست، وین رسوم.

 

او نداند هیچ وضع گفت‌وگو

چون که حق را باشد اندر جست‌وجو

 

ای بسا کس را که حاجت شد روا،

بخت بد را ای بسا باشد دوا!

 

ای بسا بیچاره را کاندوه و درد

گردش ایام کم‌کم محو کرد!

 

جز من شوریده را که چاره نیست،

بایدم تا زنده‌ام در درد زیست.

 

عاشقم من، عاشقم من، عاشقم،

عاشقی را لازم آید درد و غم.

 

راست گویند این که: من دیوانه‌ام،

در پی اوهام یا افسانه‌ام،

 

زان که بر ضد جهان گویم سخن

یا جهان دیوانه باشد یا که من.

 

بلکه از دیوانگان هم بدترم

زان که مردم دیگر و من دیگرم.

 

هر چه در عالم نظر می‌افکنم،

خویش را در شور و شر می‌افکنم.

 

جنبش دریا، خروش آب‌ها،

پرتو مه، طلعت مهتاب‌ها،

 

ریزش باران، سکوت دره‌ها،

پرش و حیرانی شب‌پرّه‌ها،

 

ناله‌ی جغدان و تاریکی کوه،

های‌های آبشار باشکوه،

 

بانگ مرغان و صدای بالشان،

چون که می‌اندیشم از احوالشان:

 

گوییا هستند با من در سخن،

رازها گویند پر درد و محن،

 

گوییا هر یک مرا زخمی زنند،

گوییا هر یک مرا شیدا کنند،

 

من ندانم چیست در عالم نهان

که مرا هر لحظه ای دارد زیان.

 

آخر این عالم همان ویرانه است

که شما را مأمن است و خانه است

 

پس چرا آرد شما را خرمی،

بهر من آرد همیشه مؤتمی؟

 

آه! عالم، آتشم هر دم زنی،

بی سبب با من چه داری دشمنی!,

 

من چه کردم با تو آخر، ای پلید،

دشمنیّ بی‌سبب هرگز که دید.

 

چشم، آخر چند در او بنگری،

مْی نبینی تو مگر فتنه‌گری!

 

تیره شو، ای چشم، یا آسوده باش،

کاش تو با من نبودی! کاش! کاش!

 

لیک، ای عشق، این همه از کار تُست،

سوزش من از ره و رفتار تُست.

 

زندگی با تو سراسر ذلت است

غم،‌ همیشه غم،‌ همیشه محنت است.

 

هر چه هست از غم به‌هم آمیخته است،

و آن سراسر بر سرِ من ریخته است.

 

درد عالم در سرم پنهان بود،

در هر افغانم هزار افغان بود.

 

نیست درد من ز نوع درد عام،

این چنین دردی کجا گردد تمام؟

 

جان من فرسود از این اوهام فرد،

دیدی آخر عشق با جانم چه کرد؟

 

ای بسا شب‌ها کنار کوهسار

من به تنهایی شدم نالان و زار.

 

سوخته در عشق بی‌سامان خود،

شکوه‌ها کردم همه از جان خود:

 

آخر از من ، جان چه می‌خواهی؟ برو

دور شو از جانب من! دور شو!

 

عشق را در خانه‌ات پرورده‌ای

خود نمی‌دانی چه با خود کرده‌ای.

 

قدرتش دادی و بینایی و زور

تا که در تو ولوله افکند و شور.

 

گه ز خانه خواهدت بیرون کند،

گه اسیر خلق پرافسون کند،

 

گه تو را حیران کند در کار خویش،

گه مطیع و تابع رفتار خویش.

 

هر زمان رنگی بجوید ماجرا،

بهر خود خصمی بپروردی چرا؟

 

ذلت تو یکسره از کار اوست،

باز از خامی چرا خوانیش دوست؟

 

گر نگویی ترک این بدکیش را

خود ز سوز او بسوزی خویش را.

 

چون که دشمن گشت در خانه قوی

رو که در دم بایدت زانجا رَوی.

 

بایدت فانی شدن در دست خویش،

نه به دست خصم بدکردار و کیش.

 

نیستم شایسته‌ی یاریّ تو،

می‌رسد بر من همه خواریّ تو.

 

رو به جایی کت به دنیایی خزند،

بس نوازش‌ها، حمایت‌ها کنند!

 

چه شود گر تو رها سازی مرا،

«رحم کن بر بیچارگان باشد روا.»

 

کاش جان را عقل بود و هوش بود،

ترک این شوریده‌سر را می‌نمود!

 

او شده چون سلسله بر گردنم،

وه! چه‌ها باید که از وی بُردنم!

 

چند باید باشم اندر سلسله،

رفت طاقت، رفت آخر حوصله.

 

من ز مرگ و زندگیّ‌ام بی‌نصیب

تا که داد این عشقِ سوزانم فریب.

 

سوختم تا عشق پر سوز و فتن.

کرد دیگرگون من و بنیاد من.

 

سوختم تا دیده‌ی من باز کرد،

بر من بیچاره کشف راز کرد.

 

سوختم من، سوختم من، سوختم،

کاش راه او نمی آموختم!

 

کی ز جمعیت گریزان می‌شدم،

کی به کار خویش حیران می‌شدم؟

 

کی همیشه با خسانم جنگ بود

باطل و حق گر مرا یک رنگ بود؟,

 

کی ز خصم حق مرا بودی زیان،

گر نبودی عشق حق در من عیان؟

 

آفت جان من آخر عشق شد!

علت سوزش سراسر عشق شد!

 

هر چه کرد این عشق آتشپاره کرد.

عشق را بازیچه نتوان فرض کرد.

 

*

 

ای دریغا روزگار کودکی

که نمی‌دیدم از این غم‌ها، یکی.

 

فکر ساده، درک کم، اندوه کم.

شادمان با کودکان دم می‌زدم.

 

ای خوشا آن روزگاران، ای خوشا!

یاد باد آن روزگار دلگشا!

 

گم شد آن ایام، بگذشت آن زمان.

خود چه مانَد در گذرگاه جهان؟

 

بگذرد آب روان جویبار،

تازگی و طلعت روز بهار،

 

گریه‌ی بیچاره‌ی شوریده‌حال،

خنده‌ی یاران و دوران وصال.

 

بگذرد ایام عشق و اشتیاق.

سوز خاطر، سوز جان، درد فراق،

 

شادمانی‌ها، خوشی‌های غنیژ

وین تعصب‌ها و کین و دشمنی؛

 

بگذرد درد گدایان ز احتیاج،

عهد را زین‌گونه بر گردد مزاج؛

 

این‌چنین هر شادی و غم بگذرد،

جمله بگذشتند، این هم بگذرد.

 

خواه آسان بگذرانم، خواه سخت،

بگذرد هم عمر این شوریده‌بخت.

 

حال،‌ بین مردگان و زندگان

قصه‌ام این است، ای آیندگان!

 

قصه‌ی رنگ پریده آتشی‌ست،

در پی یک خاطر محنت‌کشی‌ست.

 

زینهار از خواندن این قصه‌ها،

که ندارد تاب سوزش جثه‌ها.

 

بیم آرید و بیندیشید، هان،

ز آنچه از اندوهم آمد بر زبان.

 

پند گیرید از من و از حال من،

پیروی خوش نیست از اعمال من.

 

بعد من آرید حال من به یاد…

«آفرین بر غفلت جهال باد!»