خارکن | پشتش از پشته‌ی خاری شده خم / شعری از نیما یوشیج

پشتش از پشته‌ی خاری شده خم

روی از رنج کشیده درهم

خسته وامانده به ره خارکنی

شِکوِه‌ها داشت به هر پنج قدم:

«ای خدا! بخت مرا پایان نیست

حرفه‌ی شوم مرا سامان نیست

 

پیرم و باز چه بختِ دنی است

که نصیب چو منی منحنی است

کار من خاربری، خارکنی

نیست این خارکنی، جان‌کنی است

رشته‌ی جان من است اندر دست

نه رسن، رشته‌ای از طالع پست

 

تا شود گرم تنور دگری

بخورد نان تا بی‌دردسری

سرِ من گرم شود از خورشید

من خورم خون دل از خون‌جگری

منم و سایه‌ی من ناله‌ی من

شومی کار نود ساله‌ی من

 

روز هر روز به هنگام سحر

شَوم از خانه‌ی ویرانه به در

تا گهِ شام به زیر خورشید

دره‌ای خشک مرا گشته مقر

هی کَنم ریشه‌ی خاری به کلنگ

هی کُنم با کجی طالع جنگ

 

خرّمی پاک ز من بگریزد

چکّه‌چکّه عرق از من ریزد

تا یکی پشته فراهم سازم

مرگ بر گردن من آویزد

با هزاران تعب پیچاپیچ

پشته‌ام چند خَرند آخر؟ هیچ

 

ای شود نیست، بمانَد ویران

هر تنوری که از این پشته در آن

بی‌من آتش بفروزند و پزند

قرصه‌های شکرین و الوان

نیست نان، پاره‌ای از قلب من است

زهرتان باد، چو اندر دهن است.

 

نظم این است و ره دادگری

که مرا کار بود خون‌جگری

دیگری کم دَوَد و کم جنبد

سودها یابد بی‌دردسری

لیک در معرکه‌ی کوشش و زیست

سود من گر برسد، نظم آن نیست؟»