یکی جامه آن مرد خیاط دوخت
قضا را تن صاحب جامه سوخت.
چو شد اوستا جانب مسکنش
بپوشاند آن دوخته بر تنش.
بنالید تنسوخته از نهاد:
که جامه چه بد دوختی اوستاد!
دمی چند بر وی ملامت گرفت
بدو گفت اُستا: «نه جای شگفت
بود جامهام گرچه خوشدوخته
خشونت کند در تن سوخته.
شود مایهی عیب بسیار من
ز عیب تو باشد اگر کار من.»