آبیست
آبیست
نگاه او
آبیست
(گویا آسمان را
در چشمهایش
ریختهاند)
وقتی که دستهای مرا
در دست میگیرد
گردش خون را
در سر انگشتهایش
احساس میکنم
نبضش چنان به سرعت میزند
که گویی
قلب خرگوشی را
در سینهاش
پیوند کردهاند
وسواس دوستداشتن
مرا بیاد ماهی قرمزی میندازد
که در آبهای تنگ بلور
بهآرامی
خواب رفته است
یکروز ماهی قرمز
از آب سبکتر خواهد شد
و دستی ماهی قرمز را -که دیگر نه ماهیست
و نه قرمز-
از پنجره
به باغ
پر
تا
ب خواهد کرد
تا باران خاکستری مرغان ماهیخوار
بر برگهای سپیدار و زردآلو
فرو ریزد
قلب من
مانند قهوهخانههای سر راه
یادآور غربت است
هیچ مسافری را
برای همیشه
در خود جای نخواهد داد
هیچ مسافری را
برای همیشه
در خود جای نخواهد داد