شبهای پاییز
که برگهای معلّق
در ماهتاب
شنا میکردند
من آسمان را
به تماشا مینشستم
دلم میخواست چندان عدد یاد بگیرم
تا همهی ستارهها را
شماره کنم
امروز دریافتهام
که نباید چیزهایی را شماره کرد
که هرگز یکیشان
از آنّ من
نبوده است
گویا سرنوشت مرا
در دورترین ستارهها معلوم کردهاند
آیا انسان را به ستاره فروختهاند
یک شب از آسمان نگاه تو
بالا میروم
و همهی ستارهها
به دریا میریزم
تا ماهیان دیوانه را
به شام دعوت کنم
آنگاه سرنوشت سیاهان را
بر برگهای سپیدار
خواهم نوشت
*
از پشت میلهها
آسمان چندان کوچک است
که هر زندانی
منجمیست
دیگر برای شمارش ستاره
اعداد سهرقمی را
نیازی نیست