قو | صبح چون روی می‌گشاید مهر… / شعری از نیما یوشیج

صبح چون روی می‌گشاید مهر

روی دریای سرکش و خاموش،

می‌کشد موج‌های نیلی‌چهر

جبّه‌ای از طلای ناب به دوش.

 

صبحگه، سرد و تر، در آن دم‌ها

که زِ دریا نسیم راست گذر،

گل مریم، به زیر شبنم‌ها.

شستشو می‌دهد بر و پیکر.

 

صبحگه، کانزوای وقت و مکان

دلرباینده است و شوق‌افزاست،

بر کنار جزیره‌های نهان

قامت باوقار قو پیداست.

 

آنچنانی که از گلی دسته

پیش نجوای آب‌ها تنها،

وسط سبزه‌ی خزه بسته

تنش از سبزه بیشتر زیبا.

 

می‌دهد پای خود تکان، شاید

که کُنَد خستگی ز تن بیرون.

بال‌های سفید بگشاید

بپرد در برابر هامون.

 

بپرد تا بدان سوی دریا

در نشیبِ فضای مثلِ سحر،

برود از جهان خیره‌ی ما

بزند در میان ظلمت، پر.

 

برود در نشیمن تاریک

با خیالی که آن مصاحب اوست،

در خطِ روشنی چو مو باریک

بیند آن چیزها که درخورِ قوست:

 

لکّ ابری که دور می‌ماند

موج‌هایی که می‌کنند صدا،

وندر آنجا کسی نمی‌داند

که چه اشکال می‌شوند جدا.

 

لیک مرغ جزیره‌های کبود،

در همین دم که او به تنهایی

سینه خالی ز فکر بود و نبود

می‌کند فکرهای دریایی.

 

نظر انداخته سوی خورشید،

نظری سوی رنگ‌های رقیق،

با تکانی به بال‌های سفید

بجهیده‌ست روی آبِ عمیق.

 

برخلافِ تصورِ همه، او

مانده دیوانه‌ی حکایت آب

گر کسی هست یا نه، ناظرِ قو،

قو در آغوش موج‌هاست به خواب.