قلب قوی | دیده‌ای یک گلوله یا تیری… / شعری از نیما یوشیج

دیده‌ای یک گلوله یا تیری

که به خاک اندر آورد شیری؟

دیده‌ای پاره سنگ کم وزنی

که چو از مبدأش برون بپرد

دل بحر عظیم را بدرد؛

در همه موج‌ها شود نافذ؟

ای نبوده دمی به دهر آرام

پی هنگامه‌ی دل ناکام،

مَرد؛ ای بی‌نوای راه‌نشین!

پاره‌ی سنگ و آن گلوله تویی

که ترا انقلاب و دست تهی

می‌کند سوی عالمی پرتاب.

گر چنین بنگری به قصه‌ی خویش

ننگری بعد از این به جثه‌ی خویش

وقع ننهی که هیکلت خُرد است.

پیش این آسمانِ پهناور

چه تفاوت اگر برآری سر

اندکی مرتفع و یا کوتاه؟

نشود پهنی و بلندی تو

مایه ی عزّ و ارجمندی تو

ارجمندی پس از کجا پیداست؟

ارجمندی ز قوت دل توست

همه زانجاست آنچه حاصل توست

چو ترا دل بود، به دل بنگر!

پی دشمن بسی لجاجت کن

چون لجاجت کند، سماجت کن

مرد را زندگی چنین باید.

خیز با قوّتِ دل و امیّد

شب خود را بکن چو روز سفید

خصم، با هیکل و تو با دلِ خویش.

خویش را با سلاح زینت کن

از همه جانبه مرمّت کن

خانه‌ای را که فقر ویران کرد.