زمستان چون تنِ کهسار یکسر
شود پوشیده از لَبّادهی برف
در آن موسم کز آن اطراف دیگر
به گوش کس نیاید از کسی حرف.
در آن موسم که هر جایی سفید است
زِ دانه، مرغ صحرا ناامید است
رَمه در خوابگاهش ناپدید است
زمانِ کیدِ گرگان پلید است.
به روی قلّهها گرگ درنده
رَمه را در کمین بنشسته باشد
شود گاهی عیان و گه خزنده
به حیله چشمها را بسته باشد.
بلایی مُبرم است آن حیلهگردان
مهیا گشته از بهر دریدن
به یک غفلت ز سگ یا مردِ چوپان
فرود آید، کند با گلّه دیدن.
*
بدینسان بر سرِ ایوانش ارباب
چو گرگان در کمین سود باشد
خورد، غلتد، کند بسیارها خواب
دلش پرکین، کَفَش بیجود باشد.
شما را بنگرد از راهِ بالا
چو کوشیدید و حاصل گشت بسته
ای ابله کشتکارِ ناتوانا
فرود آید هم این گرگ نشسته.