من خوابگردی نبودهام
که در خواب راه رفته باشد
و نداند تا کجا
و در خواب شعر گفته باشد
و نداند چرا
بینوایان را
نه به خواب
من دیدهام
چرا که خود، من
به صراحت
درین هاویه
زیستهام
من بدبختی را
وجب کردهام
ــ به سالیانی که آسمان خرمایی میگذشت
و زمین
نیلوفری ــ
(باری به روزگاری که ستاره
در گوگرد معلق بود
و زمان
در ساعت شنی)
*
به خاطر بینوایی که همچون سگی
به سهشنبهیی میمیرد
باید مرد
(اگر نمیتوان مرد
باید مرد)
که آدمی را به خاطر عقیدهیی
اگر نمیمیرد
به خاطر هیچ
زیسته است
شرمآگین میکند مرا
کوری که
در گرفتن پول
به دخترش
اعتماد نمیکند
در من انسانیتی بود
که زایندهرود را
در چشم خدا
پرتاب کرده بود
و دریغا که زندگی را
نه بر آب
و نه
با آب
ساختهاند
*
«من» میلاد آتش است
و شعر من
سوهان وجدان شما
(آنسان که فیل و چکش
و نه از آن دست
که خربزه
و عسل)
سخن کوتاه که سخن
نه جز این است
که:
شاعران پیغمبران دورانند
ــ به روزگاری که پیغمبران
در آمدن
تردید میکنند ــ
باری به روزگاری که مردی
از بلعیدن شمشیر
خطرناکتر است
شمشیر در کف و خون در چشم
بدین چالش
فراز آمدم
و چنین شد که چنین
قمه را
تا دسته در سینهی زمین
فرو کردهام من
و دریغ از پیغمبری بهخشمرفته
که منم
و دریغ از آخرین پیغمبری
که منم