نامه | مهربانا! جواب کاغذ تو، من ندانم چگونه باید داد… / شعری از نیما یوشیج

مهربانا!

          جواب کاغذ تو

من ندانم چگونه باید داد.

شعر گفتی به شعر می گویم

همه یاد توام، چه کم چه زیاد.

لب فرو بستم از سخن، آری

لیک بنگر چه می‌کشم بیداد.

عقده‌های عجیب قلب مرا

این لب بی‌هنر دمی نگشاد!

چون که لب رنج دل نداند گفت

چه دهم پاسخِ دلِ آزاد؟

آنچه می‌گویم این فقط نقشی‌ست

که بیاضِ صحیفه کرده سواد

قطره‌ی خون ز یک دلِ خونین

نکند آنچنان که خواهم یاد!

معهذا بخوان و هیچ مپرس

حالِ مخلص در این خراب‌آباد.

به مُرادم نمی‌رود سفرم

سفری لازم است سوی مراد.

شکوه هر روز بر زبان دارم

که چرا نیست روز و مه چون باد؟

از چه این مختصر نمی‌گذرد

با چنین رنج و گونه گونه فساد

من که دورم ز تو چنان که ز تن

جان مهجور در هوای معاد

چه خوشی، چه سلامتی، که حیات

رنج بیننده است و مردمِ راد.

نه کم از این سفر پشیمانم

گر چه از یک جهت کمی دلشاد.

«آستارا»ست مدفنی که در آن

جای بگزیده‌اند مثلِ جماد

چه توان کرد با دو دیده‌ی باز

با چنین مردگان سست نهاد؟

قصه‌ی شهرِ مُرده باید ساخت

شرح رفتار مرده باید داد

اوستادی شگفت باید شد

پس بر اهل شگفت‌تر استاد

سخت مطرودتر هم از شیطان

بَر شدن ز آتش درون فواد

آسمان را به سرفکندن تیغ

مر زمین را به پای براقیاد.

در چنین موقعی به تنهایی

که چنین با قفس مراست عناد

تو فقط هستی ای امید دلم

که برادر به یاد تو افتاد

آه! امید زندگانی من!

از شکستِ دلت شکست مباد!