سرباز فولادین | این ماجرا به چشم کس ار زشت ور نکوست… / شعری از نیما یوشیج

این ماجرا به چشم کس ار زشت ور نکوست

آن‌کس که گفت با من اینک برای اوست

و این اوست کاو به دل خواهد شنیدن این:

 

این ماجرای دست ز جان شسته‌ای است کاو

آمد که دادِ مردم بستاند از عدو

اما چگونه داد و آن‌گه چه دشمنی؟

 

تیغی که انتقامش در زهر می‌کشید

تیزی گرفت از شبی و از هزار امید

اندر شبی دگر، خاکش غلاف شد.

 

و آمد اسیرِ محرِم این عرضه‌ی نبرد

آن بارور درخت به هنگام چاره کرد

همچون یکان یکان همکارها به کار.

 

کس را جگر به گفتنِ حرفی در آن نبود

جز از پی شکست در این ره نشان نبود

او را در این زمان این بود آنچه بود.

 

او کشتی شکسته‌ی ما را بر آب دید

رفتش که وارهاند اما به خواب دید

نقشِ امید را، با خواب بود طرح‌.

 

تعبیر یافتش همه اندیشه‌ها به خواب

نقشی که بسته بود فرو شُد همه بر آب

اسب مراد را کردند یال و دم.

 

تا دید دید هر چه غم‌آلوده و عبوس

جغدی نشسته بر ز بَر بام و در فسوس

بامی که کرده زَهر در جام تعبیه

 

یک‌سو برفته مردی و سر نیزه‌اش ز پی

سودی دگر دراز قدی پاسدارِ وی

در این هوا از آن، دنیای او خفه

 

تاریکی‌ای که از دل هر نور ره زده

دیوارها سمج همه بر گردِ هم رده

سقفی بر آن چنان سنگِ لحد فرو.

 

اما کدام حوصله‌ای یا کدام صبر

بر اختیار او اگر این بود ور به جبر

برقی دمیده بود بارانش بود این.

 

او از خیال گم شده نقشی می‌آفرید

با خود عبث به لب سخنانی می‌آورید

در طول و عرض آن دهلیزها نمور.

 

آیا در این قفس چه کسی کاو است بهره‌ور

دور از وی این زمان چه کسانند در خطر

آیا از او خبر دارند دوستان؟

 

اندیشه‌ای غم‌آور بردش به راهِ دور

در تنگنای تیره که بودش از آن نفور

سنگین و زهرناک آورد پوزخند.

 

پرسید از نگهبان با یک تکانِ سر:

ما را کجایت منزلگه؟ (پیش از آن که در

بر او گشاید از تاریک دخمه‌ای.)

 

ــ این جای تو است. دادش خاموش‌ای جواب

آن دم که در گشود بر او. یعنی این عذاب

هر زنده را که زد چون زندگان نفس.

 

مَرد، این جزای همّت و اندیشه‌ی دقیق

با دوره‌ی معاند و همپای نارفیق

داخل شو از دری کان می‌نمایدت.

 

*

او نیز دم ببست و همه حرف‌ها به دل

آمد به جای خود نه غم‌آلوده نه کسل

خرسند بلکه او از دستمزدِ کار.

 

با دستمزدِ کار پس آن‌گه به چهره باز 

با چهره‌بازی ای که از آن بود سرفراز.

وز سرفرازی‌ای در کار شادمان.

 

دیدندش ار چه خسته در این رنج بر حصیر

اما چو فاتحی که مقر کرده بر سریر

با چهره‌ی عبوس با صولت قوی

 

شیری به زهره هیچ که را زهره نه چنان

آشفته‌ای چنان که ببایست و بود آن

آرام همچو سیل، از بعد رستخیز.

 

بنشست گوشه جسته به جایی که بود مَرد

رویش ز خشم خون و در اندیشه گاه زرد

پاییز صولتی دمساز با بهار.

 

*

مانند آن که رهگذری نغمه می‌سرود

او گوش و هوش جمله بر آن نغمه بسته بود

از دور این سرود می‌آمدش به گوش:

 

«ای مرغ در قفس ز کجا یاد می‌کنی

یاد از کدام شاخه‌ی شمشاد می‌کنی؟

شهر طرب گسست هر جلوه‌اش که بود.

 

زآنجا کسی نخواهد آوای کس شنود

مرغ، آن فراخنای تهی شد از آنچه بود.

دروازه‌دارِ آن، جغد است این زمان.

 

جغدی نشسته بر زبَر خاک‌واره‌ای

نوید بسته هر که به سویش نظاره‌ای

تا نامِ که برند، گور که را کنند؟

 

امّا در آن خراب که نام از که می‌بَرد

امیّد را کدام دل است آن که پَروَرَد

سیراب از کدام ابر است کِشت او.»

 

*

از بعد لحظه‌ای و در آن ساعتی که بود

با هر خیال تند کز او پر گشوده بود.

باز این نوا سرود آن نغمه‌اش به گوش:

 

«تیره شبان به راه جَرس نغمه‌ای گشاد

دزدی هنوز صبح نه در کاروان افتاد

از کاروان نماند در تنگنای هیچ.

 

دیدیم بر گذرگه باری شکسته است

طاقی که عنکبوت بر آن تار بسته است

ویرانه‌ای که هست یاد از خیالِ باغ.»

 

*

این رهگذار از آرزوی او پیام داشت

آیا نبود و بود کسی بود و نام داشت

چون بادِ نیم گرمِ پیش از دمِ بهار.

 

باران گرم‌بار شبی بود معتدل

یا سردی‌ای که طبع درآید از او کسل

بگرفت گوش خود تا نشنود سرود

 

تا گرم‌تر بسوزد در آتشی که هست

گر پای او در آن همه تن را کشد به دست

ور یکسره تن است هم جان نهد بر آن.

 

*

لیک این نوا به حدت تأثیر می‌فزود

چون شب دراز می‌شد و مرموز می‌نمود

وز راهِ وهم جان می‌گرفت باز

 

می‌دید آنچه را نه به نزدیک او یکی

گه در یقینِ موذی و گه دلگزاشکی

زان چیزها که بود وان چیزکان نبود.

 

می‌دید حبسگاه بیا کنده از ملال

نقاشِ چرب دستِ نهانی‌ست از خیال

در حبس زندگی‌ست ز اندیشه بهره‌ور.

 

چون لنگری ز ساعت محبوس در تکان

هر چند رفته است، هنوز است بر مکان

وز آمد و شدن او راست حالتی

 

او هر صدای و هر خبری راست پاسبان

با هر خبر که می‌شنود، سود وَر زیان

با فکرهای دور دارد حساب‌ها.

 

*

لیک او از این مشقّت در خاطرش نه غم

فکریش ناوریده بر ابروی، ذرّه خم

گویی چنان که هست در خانه با کسان.

 

هیچش بتر نبود از این حال و نابجا

کاو عجز آورد که بر او می‌رود چه‌ها

وندر اسارت است مفلوک مانده‌ای.

 

خورشیدِ صبح روزِ زمستان چو می‌دمید

در زهرخندی آمد و در بسترش لمید

وز جای شد جدا چون دود از آتشی.

 

با او هزار درد ولیکن نهاده آن

سنگی چنان که گویی با سیل داده آن

پس خود چو آسمان بسته در او نگاه

 

قد برافراشت، گویی پیکار می‌کند

با فکرتی غم ار به دلش بار می‌کند

وز سرفه‌ای شکست هنگامه‌ی سکوت.

 

سرگرم داشت خاطرِ خود را بدآنچه خود

چون دید هیچ‌گونه نه در بر رخش گشود

لبخند آورید، بر آنچه کاو شنید.

 

نزدیک او به راه و در آن فوج را صدا

یا دور از او چو از مگسی زمزمه جدا

بر هر شنیدنی لبخند باز زد.

 

با خود به حرف آمد و بی‌اختیار گفت:

سربازهایشان بنگر با چه رنج جفت

تا صبحدم به کار، آیا برای چه؟

 

این مردگانِ زنده‌نما بین چه نامشان

فکرِ کدام حیله که کرده است خامشان

وز رنجشان چنان یعنی چه کار راست؟

 

*

اندر همین زمان به دگر فکرها فرو

گفت آن که آب برد از این کوه اینش جو

زآنجا که آب را ره نیست در کشش

 

می‌خواستی نماند از کس اجاقِ سرد

در خارزار چهره‌ب گل بستری ز گرد

با خیلِ آرزو اینک به کار شو.

 

آسوده باش مرد. به جان می‌خری چو رنج

چون نیستت خیالِ تن‌آسودگی و گنج

هر ماجرا ترا اینک به امتحان.

 

*

سرهنگ! گفتش افسری، اما امید هست

گر چه دری ببندد دائم نبسته است

چشمی به هم زدن بسته است نقش‌ها.

 

اما به پوزخندی پاسخ بداد: اگر

زندانِ دیگری ننماید فراخ‌تر

این تنگنا جهان، آزاده را به چشم

 

گفتند: این به جا ولی آزاد اگر شوی.

گفت: ارفغانِ خلقِ گرفتار نشنوی

آزاد چون زیَد مَرد و جهان اسیر؟

 

گفتند: مغتنم بود آزادی‌ای که هست‌

گفتا: ولی چو از نفرس ظلم دست بست

بسته است بی‌خلاف دست از همه گروه.

 

آن‌گاه لب جوید و لب از روی غیظ بست

آمد به جا چو آتش و بر جای خود شکست

و آورد چون نشست حرفی به لب نهاد

 

گویی که خسته است و نفس تازه می‌کند

گفتا: متاع کهنه چه کس تازه می‌کند

و اینش خیال پوچ کاین نیز بگذرد

 

با نیز بگذرد که به خود می‌‌دهد فریب

از نیز بگذرد چه ثمر هست و چه نصیب

با عمر بی‌نصیب ماندن برای چیست؟

 

داغم من و به حسرتم این داغ می‌کشد

شبگیر را خرابی این باغ می‌کشد

زین پشته خارها در باغ سرپرست

 

گفتند: خاری ار شکند باز اگر به جا است؟…

چه سود از شکستن آن؟ گفت نکته راست.

در کار فرجه است اما چو بنگری

 

با هر خلاف جستن راهی به زندگی‌ست

بی‌ذره‌ای مخالفت آیینِ بندگی‌ست

جز مُرده هیچ‌کس تسلیمِ محض نیست.

 

گفتند: کس نبود در این شیون و محن

کاندر خطر تو افکنی ای مرد کارتن؟

گفت: این حساب لیم با مردِ کار نیست

 

شرمی به روی ما که ز خود دست بسته‌ایم

(کو یک کسی) بگفته و بر جا نشسته‌ایم

ما خود یکی کنون از آن همه کسان.

 

ترسیم اگر به جانِ خود این حرف‌ها چراست

مردی که اوست ساخته‌ی وهمِ ما کجاست

با دستِ چه کسی روی آورد به کار؟

 

*

پس بر لب آورید یکی آهِ سرد مَرد

بهر ادای حرفی کز اوست مرد سَرد

افسوس کاین سراب آبم نموده بود!

 

بوغی دمید و گفتم صبح است. بی‌خبر

کاهریمن است و می‌کشد او نقشه‌ی سحر

دندان اژدهاست در کامِ شب نه صبح.

 

گفتند آری آن‌گه و در بیم هر کسی

بسیارها سخن برفت و نهان‌تر سخن بسی

چون قصه بود از او در بین دوستان.

 

وندر کشیک خانه در آن افسران کسل

با نیم مرده رنگ چراغی فسرده دل

یا خانه‌ها که بود از حبسخانه دور.

 

صد حیف از این به بار نیالوده این گهر

در این پلید خانه پر از مرده جانور

گفت آن دگر که: حیف در خارزار گل!

 

*

وز این قبیل بس سخنان رفت در نهان

هر کس به نوبه نکته‌ای آورد بر زبان

لیکن چه سود از آن بسیار نکته‌ها.

 

او رنج می‌کشید از این حرف‌ها به گوش

می‌خواست رنجِ دیگر جوید به دل خموش

تا دردِ او شود درمان دردِ او.

 

دیوارها چو مار بر او بسته گر رَده

وآن‌گه اگر چو گور در و بام صف زده

وز هر شکسته‌ای‌ست پیکان و خنجری.

 

می‌خواست مارِ دَردش پیچد به جان و خون

گورِ دگر به رویش بگشایدش جنون

از راه دل بَرد از نوش و نیش بهر‌.

 

بگریزد او گر ازین ویرانِ سالیان

ور در میان آن لحظاتی‌ست بی‌امان

کز مرگ زودتر می‌خواهدش ربود.

 

می‌خواست او هر آنچه که خود داشت بازخواست

وندر جبینِ او نه کسی خوانده بود راست

در آن خطوطِ تنگ ناآشنا به چشم

 

دارد به خود در این مصیبتِ جان‌کارِ خود یله

با بیشتر ثبات و فراوانش حوصله

دور از کس و رفیق مانَد به جای باز

 

با این گروه یکسره آدم ولی به گوش

با این گروه یکسره آدم ولی خموش

آدم به گوش و چشم، آدم به پای و دست.

 

چشمان که در قضاوت با چشم دیگران

با چشمِ دیگران به نظرهای بیکران

چون طوطی‌ای که چند آموخته است حرف.

 

آن گوش‌ها که آنچه شنیده‌اند گفته‌اند

وندر پس شنیده چنان مرده خفته‌اند

مُهری شده است حرف روی دهانشان.

 

پاها که می‌روند به هر ره که سود بیش

از دستکار اهرمنی یا ملک به پیش

و آوازه‌ای ز راه‌بُر دستشان به در

 

آن دست‌‌ها که گشته دراز از پی چه جام

گر شربتی ز نوش، ور از زهر یا کدام

از بهر مستی‌ای تا چند لحظه‌ای…

 

*

شب در دلِ سیاهش اما بهانه داشت

هولی به راه می‌شد و صدها نشانه داشت

می‌سوخت اختری چون کوره‌ای به دود

 

سنگین به جای هر چه و فرصت چنان که بود

مرموز و بس دراز بر او روی می‌نمود

گویی که گشته است هر لحظه ساعتی

 

در چشم می‌نمودش بسته‌اند ره به سد

اسبی جدا زِ صاحبش از راه می‌رسد

دیوارِ بی‌ثبات دارد به جا، درنگ.

 

هر چیز همچو سایه‌ای از جای می‌رود

استاده همچو رنگی و بی‌پای می‌رود

در عالم سکون رنجی‌ست نطفه‌بند.

 

خورشید خرده خرده می‌شکند گشته است طرد

بی‌نور بس که مانده و خندیده بس که سرد

دارد از آن زمین اکنون به دل نفور.

 

صبحی پلید روی در این حین بر او گذشت

چونان که بر هر آمده زندانی‌ای بگشت

دل مرده و ملول، طبع جهان از آن‌.

 

صبحی شکسته خاطر و چرکینه خورده‌ای

رنگ نشاط و جنبش از هر چه بُرده‌ای

چون قرصه‌ای ز یخ، خورشید او به پیش.

 

کور و کچل درخت در او توسری‌خوران

درهای خانه‌ها چو در از گورها برآن

در جاده‌های چون خاکستر عجین.

زین روی آمد او، زآنسان که می‌سزید.

 

بر او نگاه‌های بسی دشمنانِ او

با او بسی سخن نه یکی بر زبان او

زانگونه کافسری این دید و گفت این.

 

*

گر او دُرست گفت و گر نادُرست گفت

من پرده می‌گشایم از آن گفته‌ی نهفت

زانسان که ماجرا می‌آیدم به چشم.

 

گفت از نخست بود عیان این مآلِ کار

این خوانده بود در رخ او چشمِ روزگار

و این حال می‌نمود با پرده‌دار غیب

 

حکمی بخواندمان پی این عرصه‌ی نبرد

تأخیر کرد اگر کس و تأخیر اگر نکرد

گرد آمدیم ما بر او چو دشمنان.

 

*

ما را به ماجرا در این دم نازک نظاره بود

پرسش که کی می‌آید هر لحظه می‌فزود

تا آمد از دری، آن میهمان مرگ.

 

چه آمدن. چه آمدن او به چه نمود

آن مایه‌ی غرور گر از ما نشانه بود

آمد که بشکنیم او را به دستِ خود.

 

تا با تمام دعوی که این و آن کنیم

مردی چنان به همت و با او چنان کنیم

آمد کشد به چشم کردار زشتمان

 

آمد به هر نگاهش آری چو نیشتر

بر صولت و وقار بیفزوده بیشتر

چون دید وضع و کرد با خود حسابِ کار

 

اول بایستاد و نظر بست یک زمان

صبحی که نیست گویی از شب جداییش

با دنبِ شب تنیده نه از آن رهاییش

تا با هم آورد بیمارناک چند.

 

آنان که تشنه‌اند تماشای هر چه را

گو زنده هر که باشد و گو مرده هر که را

تا خوب و خوبشان یکسان به پیش چشم.

 

چون زندگان ولیک هم از مرده‌ای بتر

آیا چرا که آمده ز گورشان به‌در

بیدار طبلی این هشیار بوغی آن.

 

بیدار نه ولیک ز حرفی به جای خود

رفته چنان که گوی رود بی‌هوای خود

زآنجا که خورده است تیپاها برو.

 

حیران و مات ابلهی ای کارسازشان

با چشمِ گوسفند و دهان‌های بازشان

بر راهشان نگه تا خود چه بگذرد.

 

*

هیچ آیتی نبود در این صبحِ خون‌فشان

کاندر گروه خلق دهد از رَمق نشان

با رنگِ ماتمی این صبح داشت رنگ.

 

اندر کشیک‌خانه هم از بعد زمزمه

طبلی ز حال رفته بیاورد همهمه

با هم ردیف بست سربازهای چند.

 

بادی دمید پس پی چاروبِ رَه ز دور

افتاد چند افسر افسرده را عبور

غمناک‌تر کشید هر چیز را به چشم‌.

 

گویی به جرمِ روشنی کاذبی فرو

شهری چو در غبار سیاهی سواد او

طرح افکنیده است از دود دوزخی

 

ترسانده روی مرگی هر چیز را به جا

وز جای بُرده فکر گریزی چه چیز را

تا رفته پس به راه مانده است منجمد.

 

اما چه کوه‌ها که کنون برکشیده سر

وآنجا هر آنچه بر رهش آزاد رهسپر

چون کاروانِ ابر در آسمانِ دور.

 

*

لیکن چنان که دیگر آن صبح‌ها به کار

غم را نه زَهره در رخ او بستنِ شیار

او آنچنان که بود با صبح رو گشود

 

مانند آن که در دل ابری رخِ بهار

عکسی ز ماهتاب به غرقاب آشکار

یا آتشی بر آب و آبی بر آتشی.

 

با او دگر شده ز همه چیزها اثر

گر روزگار با دل او نیش نیشتر

او نیز نیشتر در قلبِ روزگار.

 

نه بیم آن که لختی از عمر نیست بیش

یا نز کسی که بدهد یاریش پا به پیش

تا آن که او کند بر او میانجی‌ای.

 

نه بیم آن که دیگر این آفتابِ سرد

بر روی او نخواهد لبخندِ تازه کرد

بی او چه بس دمد بر طرف جوی گل.

 

یابیم آن که چون نه امیدی‌ست چیست پس

یا با چه شیوه از پس امید زیست کس

حتی نه بیم آنک با دلش نیست بیم.

 

اکنون رسیده و آمده آن ساعتی فراز

کاو را دگر نگردد آغوش گرم باز

در دیدن پسر یا مهربان او‌.

 

با لطمه‌ی رسیده وی آسان نبود خُرد

فولاد بود و دیر وی از رنج می‌فسُرد

از جا نمی‌شد این کوه از هر آب تند.

 

در این زمان که هر کسی از پای می‌فتاد

از پا نمی‌فتاد گر از جای می‌فتاد

چونان که آن دگر از جا فتادگان.

 

فولاد بود آری و می‌گفت خود که هست

او را چه هست و آن دگران را جز او چه هست

دیوار چون عروس کاستاده بُد به پای

 

فولاد بود و سخت بر او دست یافتند

با حیله دشمنان به سرِ او شتافتند

دادند زجرهاش تا نرم شد به تن.

 

*

بی‌شبهه دیده بود در او هر که این دُرست

کاو رنج را به هیچ شمرده‌ست از نخست.

و آموخته‌ست او، زجر و تعب به جان‌.

 

در زندگی که معرکه‌ی رنج و راحت است

رنجی‌ست زندگی و نه جای شکایت است

بی‌درد مردم‌اند در راحتِ مردم.

 

*

زاینسان به زندگی به بسی فکرِ بارور

کس هست کاو به فکر همه می‌برد به سر

در کشتی‌ای بر آب، چون ناخدای آن

 

ما را وقوف نیست به سرتاسر وجود

نسّاج تا چه تعبیه کرده به تار و پود

گویند هر کسی‌ست سودایی و شری

 

گویند زندگی‌ست جنونی به همچنین

بس عشق‌ها به دل به جنون‌اند. لیکن این

در خورد فهم کیست بی‌شبهه‌ی جنون.

 

با قدرت چه فکر در این نکته بنگریم

دستی ز دور برِ سر آتش چو می‌بریم

نارَسته از خودی، نابرده ره به جا.

 

«عارف» کدام یک به جنون پیشروتریم

نه من، نه تو، من و تو صاحب سریم

آنها جنون محض، ماها شبیهشان‌.

 

ما را بود که آید یک دوست چاره‌گر

پاکیزه‌تر ز هر کس و پرهیزکارتر

اما کسی‌ست کاو مطرودِ هر در است

 

رانده ز هر کناری و مطرود هر دری

گر چه من و تو نیز (اگر نیک بنگری)

این حبس خوانده را، قصه شنیدنی است.

 

*

ما را شنید گوش منون کافسری برفت

جانی چگونه لیکن از پیکری برفت

از این خبر چه جُست بیمارِ این خبر؟

 

بی‌هیچ بیم در دلش آمد به سوی مرگ

رفت از کمالِ غیظ که بیند به روی مرگ

آن آشنای درد در قهرِ زندگی.

 

چون شمع بر دهانه‌ی این تندباد گیر

از آنشی شکوفه به خاکسترش سریر

در پیشگاه مرگ زنده چو در کفن.

 

یا آفتابِ روشن روزی در آن زمان

کز ابر تیره روی بپوشیده آسمان

واندر بسیط خاک از آن کدروتی‌ست‌.

 

برد آن جنون که بودش آخر به جای خود

(گوری که کنده بود خود او از برای خود)

در هر دلی تکان و دلِ او نه در تکان

آن‌گه به ره فتاد محکم تَرَش قدم‌.

 

نزدیک شد به هر کس و از هر که گشت دور

آن آفتابِ گرم ز ما بر گرفته نور

باز هر خنده‌ای، چه معنی‌ای در آن

 

مانند آن که خواهد عمداً وی آن کند

ما را تمسخری به اشارت چنان کند

کاین دم شکست کیست، از اوست یا زِ ما؟

 

*

چشمِ کسی نبیند آن‌گونه منظری

چون آن نه اتفاق فتد روز دیگری

آن روزمان زیاد هرگز نمی‌رود.

 

کاسی به جلوه جام تهی لیک ما همه

با ما هزار واهمه، با او نه واهمه

بر ما درآمدش باز آن نگاهِ چشم

 

آن چه مردگی که ز ما دیده زآن شکست

با آن نگاه بر جگر هر کسش نشست

بر ساخته چنان با مردگیّ ما

 

و آیین زندگی همه بر ما نهاده‌ای

ما همچنان که مرگ بر او اوفتاده‌ای

چون بر سرش فرو آوارِ جامدی

 

از سوی پیش صف‌زده یک زنده‌مان اسیر

گویی به کینه یکسره با زنده‌ای دلیر

چون خواسته‌ند این چون گفته‌اند آن.

 

*

کس را نبود تاب به رویش نظر بَرد

مردی بدان خصال در آن حال بنگرد

یک چند دم به هم ما را نگاه رفت.

 

آن‌گه خموشی‌ای همه‌جا را فرا گرفت

فکر و خیال مرگ به هر گوشه جا گرفت

آمد به واقعه هر چیز دردمند.

 

خواهد هوا تو گویی سنگینی‌ای کند.

هر بامی و درختی غمگینی‌ای کند،

باید ندایی این تشویش بشکند.

 

*

بندید چشم‌هایش. بگفتند ــ گفت: نه.

با بیم در چنین دم هم دلش جفت نه

واستاد روی پا چون میخ آهنین.

 

گر گشته بود یا نه ز ما حال مردگی 

او بود همچنان که نه در او افسردگی

اما چه‌اش نبود آیا به حوصله

 

فریاد زد به خشم: چرا ایستاده‌اید؟

من چهره‌ام گشاده، شما ناگشاده‌اید‌

مانند آن که باز دارد به لب سخن.

 

ما بی‌صدای او سخنی با زمان به گوش

وز هر سخن که می‌کند او خونمان به جوش

لیکن کدام حرف با مردمی کدام؟

 

از بعد این عتاب که با ماش بود آن

حالی گرفت و هیچ نه در زانوان تکان

سر برفراشته با راست گردنی.

 

در بین ما و چند به جا چیده چینه‌ها

بس شکل‌‌ها بدرهم و برهم دویده‌ها

بی‌برگ و بینوا شاخی ز روی بام.

 

زآن سوی آن خرابی زآنِ چه کس فقیر

آویخته سفالی از آن بر سرِ حصیر

بس ژنده‌ها در آن آثاری از زوال.

 

فرمان بداد آتش را با دهانِ خود

در ولوله فکنده دل از دوستانِ خود

وآسوده ساخت جان زین قحطگاهِ مَرد.

 

ما را گذاست با هنر خود که حاضریم

و این‌مان هنر که بر هنرِ غیر ناظریم

همچن منَجّمان در کارِ آسمان.

 

وز بعد این حکایت و این ناروا برای او

سربازخانه رفت به خاموشی‌ای فرو

تا خوب بسپرد، آن ماجرا به دل.