انگاسی | خواست اَنگاسی ابله که به ده، زودتر برگردد از جای رمه… / شعری از نیما یوشیج

خواست اَنگاسی ابله که به ده

زودتر برگردد از جای رمه.

 

بی‌خبر از رهِ دوراندیشی

ز رفیقان، همه، گیرد پیشی.

 

دید کان ابر سبک خیز ترک

از خرِ اوست بسی تیز ترک.

 

از فرازِ کمر کوه بلند

جَست و پا بر سر آن ابر افکند.

 

*

بعد چون شد، نه به کس مکتوم است،

من نمی گویم و پُر معلوم است.

 

بینوا شوقِ سواری بودش

شوق، ره سوی عدم بنمودش.

 

هر که برگشت به ده از رهِ گشت

او زِ ده رفت و دگر بازنگشت.

 

زود می‌خواست به مقصود رسید

تا ابد چهره‌ی مقصود ندید.

 

ابلهی را هم از این‌سان سختی‌ست

فکرِ ابله، سببِ بدبختی‌ست

 

آنکه نابیند نزدیک به خویش

نتواند که بود دوراندیش.