خواجه احمد حسن میمندی
خوی چون کرد به ذلت چندی
از سر مسند خود پای کشید
دژ «کالنجر» مآوا بگزید.
روزی افسرده به دامان سر داشت
وحشت از ذلت افزونتر داشت
گفت دژبان: «چه شد ای خواجهی شهر
که سعادت ز تو برگشت به قهر؟»
گفت: «تقدیر خدا بود.» ولیک
نشد آن خواجه درین ره باریک،
که بر این رهگذرِ محنتخیز
آنچه بر شد، به فرود آید نیز.
نیست در عالم اجسام درنگ
خورَد این آینه یک روز به سنگ
روحِ مرد است، که چون یافت کمال،
به فرود آمدنش گشت محال.