قصه شنیدم که: گفت «طاهر» یک تن
از امرا را به خانه باز بدارند.
گوشه گرفت آن امیر، همچو عجوزان،
دل ز غم آزرده و نژند و پشیمند.
گر چه مر او را شفاعت از همهسو رفت
خاطر طاهر نشد از او بِه و خرسند.
درنگذشت از وی و گذشت مه و سال
مرد بفرسود چون اسیران دربند.
کارد چو بر استخوان رسید، بیازید
دست به چارهگری و حیلت و ترفند.
داشت مگر در سرای خویشتن آن میر
نوش لبی شوخ و بذلهگوی و خردمند.
قصه بدو در سپرد و بُرد به طاهر
روی بپوشیده آن کنیزک دلبند.
لابه بسی کرد و روی واقعه بنمود
با سخن دلفریب و لفظ خوشایند.
طاهر گفتش که: «راست باز نمودی
لیک گنه راست با عقوبت پیوند.
بگذر از این داستان که بدکنشان را
هر که نکو گفت، با بد است همانند.
زشت بود تن بر آبِ برکه فکندن
از پی آن که سگی زبر که رهانند.
وی نه گناهش بزرگوار چنانست
کز سر آن اندکی گذشت توانند.»
گفت کنیزک: «بزرگوارتر از آن
هست شفیع وی، ای بزرگ خداوند!»
طاهر پرسید: «آن شفیع کدام است؟»
گفت که: «روی من است» و پرده برافکند.
بُرد دل طاهر از دو دیدهی فتّان
شیفته کردش بدان لبانِ شکرخند.
گفتش طاهر: «بزرگوار شفیعا!»
ــ کز پس پرده نمودی آن رخ فرمند ــ
آن گه با چاکرانِ درگهِ خود گفت
خواجهی آن مهوش از سرای برآرند.
کرد به جایش کرامتی که بشایست
جای ستمها که رفته بود بر او چند.