این شنیدستی که انگاسی پی فرزند خویش
زد گریبان چاک، راهِ جنگل و صحرا به پیش؟
یافت او فرزند را بر راه، لکن در چهی،
خواست بیرونش کشد، می کرد عقلش کوتهی.
هر که چیزی گفت آن خودرأی از او باور نکرد
تا که تنها در بیابان ماند و شد در چاه فرد.
بر گلویش ریسمانی بست و خود بر شد ز چاه
پس کشید آن ریسمان چندی به زحمت روی راه
*
بینوا طفلی که شد خصمش ز نادانی پدر ــ
«آه! طفل من» به سر کوبید مشت آن خیرهسر.
مدعی باور ندارد کان سیه کاری چه بود
بر مصیبتهای آن بیفهم انگاسی فزود.
گر چه سعی و استقامت، شرط میباشد به کار
بی بصیرت، کی توان شد جز به ندرت، کامکار؟