کبک | از دهکده آن زمان که من بودم خُرد، روزی پدرم مرا سوی مزرعه برد… / شعری از نیما یوشیج

از دهکده آن زمان که من بودم خُرد

روزی پدرم مرا سوی مزرعه برد.

 

چون از پی او دوان‌دوان می‌رفتم

وز شیطنتم دست‌زنان می‌رفتم

 

کبکی بجهید در برم ناگاهان

بگرفتمش از دُم، به پدر بانگ‌زنان.

 

حیوانک بیچاره که مجروح رمید

تا آنکه پدر بیاید از من بپرید.

 

این را پدرم بگفت شب با مردم:

«این بچه گرفت کبکی، اما از دم.»

 

تا من باشم که هر چه دارم دوست

او را بربایم از رهی کان رهِ اوست.