سال نو | سیصد و نو چنان که سیصد و هشت، خواهد از پیش ذهن ما بگذشت… / شعری از نیما یوشیج

سیصد و نو چنان که سیصد و هشت

خواهد از پیش ذهن ما بگذشت

دست ما بر جبینِ آن چه نوشت؟

قلب ما با زمان رفته چه کرد؟

 

گر تو صنعت‌گری بُدی استاد

صنعتِ تو به ملّتِ تو چه داد؟

از چه بیچاره‌ای به خاک افتاد

زیر تیغ تو بودی… *

 

آی طفل فریب‌خورده‌ی خام!

مانده منکوبِ فکرِ خویش مدادم!

تو یقین داری آنچه نیست چو دام

دام بر راهِ افتخار تو هست؟

 

هان در این گیرودارِ لیل و نهار

می‌فریبد زمان ترا، هشدار

که چه حاصل شدت در آخرِ کار

زآن همه فکرها که کردی تو.

 

تو که در کارِ تازه بنیادی

خانه‌ی خویش را صفا دادی

شرم بادت به نامِ آبادی

خانه‌ی فکر را صفا ندهی.