پرنده‌ی منزوی | به آن پرنده که می‌خواند غایب از انظار، عتاب کرد شریری فساد جوی به باغ… / شعری از نیما یوشیج

به آن پرنده که می‌خواند غایب از انظار

عتاب کرد شریری فساد جوی به باغ:

 

چه سود لحنِ خوش و عیبِ انزوا که به خلق

پدید نیست ترا آشیان، چو چشمِ چراغ؟

 

بگفت: از غرض این را تو عیب می‌دانی

که بهر حبسِ من افتاده در درونِ تو داغ.

 

اگر که عیب من این ست کز تو من دورم

برو بجوی ز نزدیک‌های خویش سراغ.

 

شهیرتر زِ من آن مرغِ تنبلِ خانه،

بلندتر ز همه آشیانِ جنسِ کلاغ!