من که دورم از ديارِ خود، چو مرغی از مقر،
همچو عمر رفته، امروزم فراموش از نظر،
من که سر از فکر سنگين دارم و بربسته لب،
شب به من میخواند از رازِ نهانش، من به شب.
من که نه کس با من و نه من به کس دارم سخن
در جوارِ «سختسر» دريا چه میگويد به من؟
موج او بهرِ چه میآيد به سوی من درشت؟
وين هيون بهرِ چهام آشفته میکوبد به مشت؟
گر مرا پيوند از غم بگسلد، او را چه سود؟
میکند در پيشِ اين دريا، غم من، چه نمود؟
ليک اين سرد و خروشان گرم در کارِ خود است
پای میکوبد به شوق و دست میمالد به دست.
میگريزد چون خيال و میرسد از راهِ دور
دارد آن رمزی که پيدا نيست با موجش عبور
و به هر دم لب گشاده حرفِ غمگين میزند
حرفِ او در من غمِ ديرينه ام نو میکند
زير و رو میدارم آن غمهای ديرين، چون به دل
خاطر از يادِ ديار و يار میدارم کسل
و به پيشاپيشِ دريای نوازنده ز دور
با غمی مهمان، من از خانه میرانم سرور
با جبينِ سردِ خود، بنشسته گرم اما زِ غم
روزهای رفته را پيوند با هم میدهم.
آه! عمری را در اين ره رايگان کردم تلف
حسرتِ بس رفتهام امروز میماند به کف.
هر نگاهِ من به سویی فکر سوی آشيان
میکند دريا هم از اندوهِ من با من بيان
خانه ام را مینماياند به موجِ سبز و زرد
میپَراند آفتابی در ميان لاجورد
من در آن شوريدگیهايی که او از چيرگی
در سر آورده است با ساحل، که دارد خيرگی
دوستانم را همه میبينم آنجا در عبور
اين زمان نزديکِ آن سامان رسيدستم ز دور.
سالها عمرِ نهان را دستی از دريا بهدر
میکشد بر پردههای تيرگیهای بصر
چشم میبندم به موج و موج همچون من بههم
بر لبِ دريای غمافزا تأسف میخورم
ای دريای بزرگ! ای در دِل تو مستتر
تيرگیهای نگاهِ ماندهی من از مقر!
از رهی بگريخته، سوی رهی باز آمده،
پهنهور دريا، که چون من دلت ناساز آمده
میسپارم نيز من از حرفِ تو راهِ خيال
میدهم پيوند در دل هر خيالی را با ملال
تا فرود آيم بدان سوهای تو يک روز من.
کاش بودم در وطن، ای کاش بودم در وطن.