بیهوده چشمان خود را خسته میکنی
برای دیدن گربهی سیاه در تاریکی
گربه باید
چشمهایش را باز کند
همیشه صدای قدمهای خوشبختی را میشنیدم
که از کنار من میگذشت
گویا خوشبختی
ما را نمیبیند
بامداد آبی سه بار بر آسمان بنویس:
برای خوشبخت بودن
باید
بیش از این احمق بود
کسی که میفهمد
خودکشی میکند
و کسی که زیاد میفهمد
هرگز
چرا که مردن
پایان فاجعه نیست
من در بیست سالگی مرده بودم
ده سال دنیا را
به تأسف نشستهام
افسوس
افسوس
افسوس
افسوس شبهای سفید کودکی، قصه چل گیسیا بانو، نارنج و ترنج، سبزقبا
افسوس به یادگار نوشتم خطی ز دلتنگی
افسوس، افسوس سیزده سالگی
افسوس روزهایی که فرخلقا خوشگل بود
و رستم
هنوز کوچک نشده بود
افسوس روزهایی که میشد کسی را دوست بداریم
و در هر کوچه یکی پیدا میشد
که برایش دست بزنیم
افسوس روزهایی که خدا در نزدیکی ما منزل داشت
و دست هیچکس
به ماه نمیرسید
افسوس روزهایی که نمیترسیدیم
از ماه
زمین را
گلولهباران کنند
افسوس، افسوس، افسوس
افسوس که انسان را
بر عقربههای ساعت
آویختهاند