گلدان با یک بغل تنهایی
از پشت پنجرهی باران
به آواز زنبقها
گوش میدهد
مردی در زیر باران
با چتر بسته
به آسمان سربی نگاه میکند
(نگاه او چندان سیاه است
که گویی
از تشییع جنازهی ماه
باز میگردد)
یابوی پیر
گاری علفهای خیس را
در راهی که نمیشناسد
به دنبال میکشد
و مرد گاریچی با خود میگوید:
فرسخها مهتاب در پشت ابر هدر میرود
و راه
تا انتهای افق
در تاریکی فرو رفته است
اندوه گاریچی را
اگر خدا بفهمد
چندان گریه میکند
که چرخهای گاری
در گل فرو رود
اگر خدا بفهمد
اگر خدا
اگر
ا.گ.ر