ماه خیالاتی چنان به آرامی گوسفندان را
برانداز میکند
که گویی
هرگز صدای سگه گله را
در تاریکی
نشنیده است
جنگل دستهای خود را
برای دزدیدن ماه
دراز کرده است
مهتاب سراسر شب
رودخانه را
شستوشو میدهد
*
در خلوتترین کوچهی شهر که از رطوبت عطر بهار نارنج لبریز است
مردی در زیر پنجرهی اتاق زنی
بیهوده گیتار میزند
و زن
چشمبهراه نامهییست
که هرگز
نوشته نشده است
ــ انتظار او چندان طولانیست که گویی
همهی ساعتهای جهان تبانی کردهاند
تا زمان را بر جای میخکوب کنند
***
وقتی که صدای قرمز خروس
شب را رنگ میزند
مردی با پای بریده
به درازای راههای نرفته
میندیشد
***
خورشید، آرام، آرام
در آبیهای آسمان
بالا میرود
(گویا ظرافت دستهای ونوس
خورشید را به آرامی
بر دار میکنند)
کوچکترین ماهی حوض
عمیقترین دریای جهان را
خواب میبیند
و لذت گرفتن ماهی
در پنجههای گربه
احساس میشود
دیوانهیی تصویر خود را
در آینه
گم کرده است