آنجا درختیست به بلندی قصهی چل طوطی
که دیریست رنگ سبز را
از یاد برده است
درخت در پاییز
بهار را باور نمیکند
و تصویر در تاریکی
آیینه را
عمر من سالها در بطالت این گذشت
که از مسّاح کاف بپرسم:
در قصر چرا باید دنبال چیزی بگردیم
که وجودش
هرگز چیزی را عوض نمیکند
و یکشب -تنها یکشب- مسّاح کاف از من پرسید:
راستی در قصر چرا باید دنبال چیزی بگردیم
که وجودش هرگز
چیزی را عوض نمیکند
و من آنروز -تنها آنروز- در تاریکی فهمیدم
که هیچکس نمیتواند
مسّاح کاف نباشد
و فاجعه همیشه از نقطهیی آغاز میشود
که نباید
و جز این اگر باشد
فاجعه
دیگر
فاجعه نیست