ای که هزار کولی در چشمهای تو آواز میخوانند
برخیز تا برای مردی که با دست خالی
به جنگ خدا میرود
دعا کنیم
اگر میتوانستی
اگر میتوانستی خواب رنگی ببینی
برایت زنبق قرمز میآوردم
جایی که ستاره نقطهییست در فنجای چای تو
بدبختی
شمردن نقطههای واژه خوشبختیست
وقتی که تلوّاسهی شلیک گلوله
ذهن تفنگ را
پریشان میکند
خون در دهلیز قلب عروسک
فریاد میکشد
اکنون صدها پرنده در صدها جزیره
در چشم شب
خواب میبینند
باید دریچه را بر روی آفتاب ببندیم
و شنل را
بر روی تقویمت بیندازیم
در حالی که میدانم، میدانم
میدانم که خوابیدهترین ساعتها
در ۲۴ ساعت
دو بار
وقت صحیح را
نشان میدهد