پاییز را بر درخت کاج میآویزم
تا تماشاگر پرواز سیاه کلاغها
در افقهای میشی چشمان تو باشم
دیگر صدای گل شیپوری
ساعت خوابیده را
بیدار نخواهد کرد
*
وقتی که پنجههای گربه
خوال را در ذهن ماهی پریشان میکند
من
به آبهای بیماهی میاندیشم
اگر چتر را باز نکنی
باران
نتهای موسیقی را
خیس میکند
*
مردی که سایه نداشت
یک شب خورشید را
گریه کرده بود
یک شب سایهی مرطوب ترا
در بطری آبجو میریزم
و به پای حنایی کبوتری میآویزم
تا آسمان را
در سایهات
جاودانی کنم