افسانه | در شب تیره، دیوانه‌ای کاو… / شعری از نیما یوشیج

به پیشگاه استاد «نظام وفا» تقدیم می‌کنم. هر چند که می‌دانم این منطومه هدیه‌ی ناچیزی‌ست، اما او اهالی کوهستان را به سادگی و صداقت‌شان خواهد بخشید. -نیما یوشیج / دی ماه ۱۳۰۱-

 

افسانه:

در شب تیره، دیوانه‌ای کاو

دل به رنگی گریزان سپرده،

در دره‌ی سرد و خلوت نشسته

همچو ساقه‌یْ گیاهی فسرده

می‌کند داستانی غم‌آور.

 

در میانه بسْ آشفته مانده،

قصه‌ی دانه‌اش هست و دامی.

وز همه گفته ناگفته مانده

از دلی رفته دارد پیامی.

داستان از خیالی پریشان:

 

ــ «ای دل من، دل من، دل من!

بینوا، مضطرا، قابل من!

با همه خوبی و قدر و دعوی

از تو آخر چه شد حاصل من،

جز سرشکی به رخساره‌ی غم؟

 

آخر ای بینوا دل! چه دیدی

که ره رستگاری بریدی؟

مرغ هرزه‌درایی، که بر هر

شاخی و شاخساری پریدی!

تا بماندی زبون و فتاده؟

 

می‌توانستی ای دل، رهیدن

گر نخوردی فریب زمانه،

آنچه دیدی، ز خود دیدی و بس

هر دمی یک ره و یک بهانه

تا تو ای مست! با من ستیزی،

 

تا به سرمستی و غمگساری

با «فسانه» کنی دوستاری.

عالمی دایم از وی گریزد،

با تو او را بُوَد سازگاری

مبتلایی نیابد به از تو.»

 

افسانه:

«مبتلایی که ماننده‌ی او

کس در این راه لغزان ندیده.

آه! دیری است کاین قصه گویند:

از برِ شاخه مرغی پریده

مانده بر جای از او آشیانه.

 

لیک این آشیان‌ها سراسر

بر کفِ بادها اندر آیند.

رهروان اندر این راه هستند

کاندر این غم، به غم می‌سرایند…

او یکی نیز از رهروان بود.

 

در برِ این خرابه مغاره،

وین بلند آسمان و ستاره،

سال‌ها با هم افسرده بودید

وز حوادث به دل پاره پاره،

او ترا بوسه می‌زد، تو او را…»

 

عاشق:

«سال‌ها با هم افسرده بودیم

سال‌ها همچو واماندگانی،

لیک موجی که آشفته می‌رفت

بودش از تو به لب داستانی.

می‌زدت لب، در آن موج، لبخند.»

 

افسانه:

«من بر آن موج آشفته دیدم

یکّه تازی سرآسیمه.»

عاشق:

«اما

من سوی گلعذاری رسیدم

درهَمَش گیسوان چون معمما،

همچنان گردبادی مشوش.»

 

افسانه:

«من در این لحظه، از راه پنهان

نقش می بستم از او بر آبی.»

عاشق:

«آه! من بوسه می‌دادم از دور

بر رخِ او به خوابی چه خوابی!

با چه تصویرهای فسونگر.

 

ای فسانه، فسانه، فسانه!

ای خدنگِ ترا من نشانه!

ای علاج دل، ای داروی درد

همره گریه های شبانه!

با من سوخته در چه کاری؟

 

چیستی؟ ای نهان از نظرها!

ای نشسته سرِ رهگذرها!

از پسرها همه ناله بر لب،

ناله‌ی تو همه از پدرها!

تو که‌ای؟ مادرت که؟ پدر که؟ 

 

چون ز گهواره بیرونم آورد

مادرم، سرگذشت تو می‌گفت،

بر من از رنگ و روی تو می‌زد،

دیده از جذبه‌های تو می‌خفت.

می‌شدم بیهُش و محو و مفتون.

 

رفته رفته که بر ره فتادم

از پی بازی بچگانه،

هر زمانی که شب در رسیدی،

بر لب چشمه و رودخانه،

در نهان، بانگ تو می‌شنیدم.

 

ای فسانه! مگر تو نبودی

آن زمانی که من در صحاری،

می‌دویدم چو دیوانه، تنها،

داشتم زاری و اشکباری،

تو مرا اشک‌ها می‌ستُردی؟

 

آن زمانی که من، مست گشته،

زلف‌ها می‌فشاندم بر باد،

تو نبودی مگر که همآهنگ

می‌شدی با من زار و ناشاد،

می‌زدی بر زمین آسمان را؟

 

در برِ گوسفندان، شبی تار

بودم افتاده من، زرد و بیمار؛

تو نبودی مگر آن هیولا،

آن سیاه مهیب شرربار

که کشیدم ز بیمِ تو فریاد؟

 

دَم، که لبخنده‌های بهاران

بود با سبزه‌ی جویباران

از برِ پرتو ماه تابان

در بُنِ صخره‌ی کوهساران،

هر کجا، بزم و رزمی ترا بود.

 

بلبل بینوا ناله می‌زد.

بر رخ سبزه، شب ژاله می‌زد.

روی آن ماه، از گرمی عشق،

چون گل نار تبخاله می‌زد.

می‌نوشتی تو هم سرگذشتی…

 

سرگذشت منی ای فسانه!

که پریشانی و غمگساری؟

یا دل من به تشویش بسته

یا که دو دیده‌ی اشکباری؟

یا که شیطان رانده ز هر جای؟

 

قلب پر گیرودار منی تو  

که چنین ناشناسی و گمنام؟

یا سرشت منی، که نگشتی

در پیِ رونق و شهرت و نام؟

یا تو بختی که از من گریزی؟

 

هر کس از جانب خود تو را راند

بی‌خبر که تویی جاودانه.

تو که ای؟ ای زِ هر جای رانده

با مَنَت بوده ره، دوستانه؟

قطره‌ی اشکی آیا تو، یا غم؟

 

یاد دارم شبی ماهتابی

بر سر کوه «نوبُن» نشسته،

دیده از سوز دل خواب رفته

دل ز غوغای دو دیده رَسته،

باد سردی دمید از برِ کوه

 

گفت با من که: «ای طفل محزون!

از چه از خانه‌ی خود جدایی؟

چیست گمگشته‌ی تو در این‌جا؟

طفل! گُل‌کرده با دلربایی

کُرگِویجی در این درّه ی تنگ.»

 

چنگ در زلفِ من زد چو شانه

نرم و آهسته و دوستانه.

با من خسته‌ی بینوا داشت

بازی و شوخی بچگانه…

ای فسانه! تو آن بادِ سردی؟

 

«ای بسا خنده‌ها که زدی تو

بر خوشیّ و بدیّ گِل من.

ای بسا کامدی اشک‌ریزان

بر من و بر دل و حاصلِ من.

تو ددی، یا که رویی پری‌وار؟

 

ناشناسا! که هستی که هر جا

با من بینوا بوده‌ای تو؟

هر زمانم کشیده در آغوش،

بیهشیّ من افزوده‌ای تو

ای فسانه! بگو، پاسخم ده!»

 

افسانه:

«بس کن از پرسش ای سوخته‌دل!

بس که گفتی، دلم ساختی خون.

باورم شد که از غصه مستی.

هر که را غم فزون، گفته افزون!

عاشقا! تو مرا می‌شناسی:

 

از دل بی هیاهو نهفته،

من یک آواره‌ی آسمانم.

وز زمان و زمین بازمانده،

هر چه هستم، برِ عاشقانم:

آنچه گویی منم، وآنچه خواهی.

 

من وجودی کهن‌کار هستم،

خوانده‌ی بی‌کسانِ گرفتار.

بچه‌ها را به من، مادر پیر

بیم و لرزه دهد، در شبِ تار.

من یکی قصّه‌ام بی‌سر و بن!»

 

عاشق:

«تو یکی قصه‌ای؟»

افسانه:

«آری، آری                    

قصه‌ی عاشق بیقراری.

ناامیدی، پُر از اضطرابی

که به اندوه و شب‌زنده‌داری

سال‌ها در غم و انزوا زیست.

 

قصه‌ی عاشقی پر زِ بیمم

گر مهیبم چو دیو صحاری،

ور مرا پیرزنْ روستایی

غول خوانَد ز آدمْ فراری،

زاده‌ی اضطراب جهانم.

 

یک زمان دختری بوده‌ام من.

نازنین دلبری بوده‌ام من.

چشم ها پر ز آشوب کرده،

یکّه افسونگری بوده‌ام من.

آمدم بر مزاری نشسته.

 

چنگ سازنده‌ی من به دستی،

دستِ دیگر یکی جامِ باده.

نغمه‌ای ساز ناکرده، سرمست،

شد ز چشم سیاهم، گشاده

قطره‌قطره سرشکِ پُر از خون.

 

در همین لحظه، تاریک می‌شد

در افق، صورتِ ابر خونین.

در میان زمین و فلک بود

اختلاط صداهای سنگین.

دود از این خیمه می‌رفت بالا.

 

خواب آمد مرا دیدگان بست

جام و چنگم فتادند از دست.

چنگ پاره شد و جام بشکست،

من ز دست دل و دل ز من رَست،

رفتم و دیگرم تو ندیدی.

 

ای بسا وحشت‌انگیز شب‌ها

کز پس ابرها شد پدیدار

قامتی که ندانستی‌اش کیست،

با صدایی حزین و دل‌آزار

نام من در بُن گوش تو گفت.

 

عاشقا! من همان ناشناسم

آن صدایم که از دل برآید.

صورت مردگان جهانم.

یک دمم که چو برقی سر آید.

قطره‌ی گرمِ چشمی تَرَم من.

 

چه در آن کوه‌ها داشت می ‌اخت

دست مردم، بیالوده در گِل؟

لیک افسوس! از آن لحظه دیگر

ساکنین را نشد هیچ حاصل.

سال‌ها طی شدند از پی هم…

 

یک گوزن فراری در آنجا

شاخه‌ای را زِ برگش تهی کرد…

گشت پیدا صداهای دیگر…

شکل مخروطی خانه‌ای فرد…

کلّه‌ی چند بز در چراگاه.‌..

 

بعد از آن، مرد چوپان پیری

اندر آن تنگنا جست خانه.

قصه‌ای گشت پیدا، که در آن

بود گم هر سراغ و نشانه،

کرد از من در این راه معنی.

 

کِی دلی باخبر بود از این راز

که بر آن جغد هم خواند غمناک؟

ریخت آن خانه‌ی شوق از هم،

چون نه جز نقش آن ماند بر خاک.

«هر چه، بگریست، جز چشم شیطان!»

 

 عاشق:

ای فسانه! خَسانند آنان

که فروبسته ره را به گلزار.

خس به صد سال طوفان ننالد.

گل، ز یک تندباد است بیمار.

تو مپوشان سخن‌ها که داری.

 

تو بگو با زبانِ دلِ خود،

هیچکس گوی نپْسندد آن را

می توان حیله‌ها راند در کار،

عیب باشد ولی نکته‌دان را

نکته‌پوشی پی حرف مردم.

 

این، زبانِ دل‌افسردگان است،

نه زبانِ پی نام‌خیزان،

گوی در دل نگیرد کسش هیچ.

ما که در این جهانیم سوزان

حرف خود را بگیریم دنبال:

 

«کی در آن کلبه‌های دگر بود؟»

افسانه:

هیچ‌کس جز من، ای عاشق مست!

دیدی آن شور و بشنیدی آن بانگ

از بُن بام‌هایی که بشکست،

روی دیوارهایی که ماندند…

 

در یکی کلبه‌ی خُرد چوبین،

طرفِ ویرانه‌ای، یاد داری؟

که یکی پیرزن روستایی

پنبه می‌رِشت و می‌کرد زاری،

خامُشی بود و تاریکیِ شب…

 

بادِ سرد از برون نعره می‌زد.

آتش اندر دل کلبه می‌سوخت.

دختری ناگه از دَر درآمد

که همی گفت و بر سر همی کوفت:

ــ «ای دل من، دل من، دل من!»

 

آه از قلب خسته برآورد.

در بَرِ مادر افتاد و شد سرد.

این چنین دختر بی‌دلی را

هیچ دانی چه زار و زبون کرد؟

«عشق فانی‌کننده. منم عشق!

 

حاصل زندگانی منم، من!

روشنیّ جهانی منم، من!

من، فسانه، دل عاشقانم،

گر بود جسم و جانی، منم، من!

من گل عشقم و زاده‌ی اشک!

 

یاد می‌آوری آن خرابه،

آن شب و جنگل «آلیو» را

که تو از کهنه‌ها می‌شمردی

می‌زدی بوسه خوبانِ نو را؟

زان زمان‌ها مرا دوست بودی.»

 

عاشق:

آن زمان‌ها، که از آن به ره ماند

همچنان کز سواری غباری…»

افسانه:

تندخیزی که، رَه شد پس از او

جای خالی نمای سواری

طعمه‌ی این بیابانِ موحش…»

 

عاشق:

«لیک در خنده‌اش، آن نگارین،

مست می‌خواند و سرمست می‌رفت.

تا شناسد حریفش به مستی،

جام هر جایْ بر دستْ می‌رفت.

چه شبی، ماه خندان، چمن نرم!»

 

افسانه:

«آه، عاشق! سحر بود آن دم.

سینه‌ی آسمان باز و روشن.

شد زِ رَه کاروان طربناک

جَرَسش را به‌جا ماند شیون.

آتش‌ش را اجاقی که شد سرد.»

 

عاشق:

«کوه‌ها راست اِستاده بودند،

درّه‌ها همچون دزدان خمیده.»

افسانه:

«آری ای عاشق! افتاده بودند

دل ز کف‌دادگان! وارمیده؛

داستانیم از آنجاست در یاد:

 

هر کجا فتنه بود و شب و کین،

مردمی، مردمی کرده نابود.

بر سر کوه‌های «کُپاچین»

نقطه‌ای سوخت در پیکر دود،

طفل بیتابی آمد به دنیا…

تا به هم یار و دمساز باشیم،

نکته‌ها آمد از قصه کوتاه.

اندر آن گوشه، چوپان زنی، زود

ناف از شیرخواری ببرّید.»

 

عاشق: «آه!

چه زمانی، چه دلکش زمانی!

قصه‌ی شادمانِ دلی بود،

بازآمد سوی خانه‌ی دل…»

افسانه:

«عاشقا! جغد گو بود، و بودش

آشنایی به ویرانه‌ی دل.»

عاشق:

«آری افسانه! یک جغد غمناک.

 

هر دم امشب، از آنان که بودند

یاد می‌آورد جغدِ باطل،

ایستاده است، اِستاده گویی

آن نگارین به ویران «ناتِل»

دست بر دست و با چشم نمناک.»

 

افسانه:

«آمده از مزار مقدس

عاشقا! راه درمان بجوید.»

عاشق:

«آمده با زبانی که دارد

قصه‌ی رفتگان را بگوید.

زندگان را بیابد در این غم.»

 

افسانه:

آمده تا به دست آورد باز،

عاشق! آن را که بر جا نهاده است.

لیک چه سود، کاندر بیابان

هول را باز دندان گشاده است.

باید این جام گردد شکسته.

 

بِه که ای نقشبند فسونکار!

نقش دیگر برآری که شاید

اندر این پرده، در نقشبندی

بیش از این نز غمت غم فزاید.

جلوه گیرد سپید، از سیاهی.

 

آنچه بگذشت چون چشمه‌ی نوش

بود روزی بدانگونه کامروز.

نکته اینست، دریاب فرصت،

گنج در خانه، دلْ رنج‌اندوز

از چه ــ آیا چمن دلربا نیست؟

 

آن زمانی که اَمرود وحشی

سایه افکنده آرام بر سنگ،

کاکُلی‌ها در آن جنگل دور

می‌سرایند با هم همآهنگ

گه یکی زان میان است خوانا.

 

شِکوِه‌ها را بنه، خیز و بنگر

که چگونه زمستان سر آمد.

جنگل و کوه در رستخیز است،

عالم از تیره‌رویی در آمد

چهره بگشاد و چون برق خندید.

 

توده‌ی برف از هم شکافید

قلّه‌ی کوه شد یکسر اَبلق.

مرد چوپان در آمد ز دخمه

خنده زد شادمان و موفق

که دگر وقت سبزه‌چرانی است.

 

عاشقا! خیز کامد بهاران

چشمه‌ی کوچک از کوه جوشید،

گل به صحرا درآمد چو آتش،

رود تیره چو توفان خروشید،

دشت از گُل شده هفت رنگه.

 

آن پرنده پی لانه‌سازی

بر سر شاخه‌ها می‌سراید،

خار و خاشاک دارد به منقار،

شاخه‌ی سبز هر لحظه زاید

بچّگانی همه خُرد و زیبا.»

 

عاشق:

«در «سریها» به راه «ورازون»

گرگ، دزدیده سر می‌نماید.»

افسانه:

«عاشق! اینها چه حرفی است؟ اکنون

گرگ کاو دیری آنجا نپاید

از بهار است آنگونه رقصان.

 

آفتاب طلایی بتابید

بر سر ژاله‌ی صبحگاهی.

ژاله‌ها دانه‌دانه درخشند

همچو الماس و در آب، ماهی

بر سر موج‌ها زد معلّق.

 

تو هم ای بینوا! شاد بِخرام

که زِ هر سو نشاطِ بهار است،

که به هر جا زمانه به رقص است،

تا به کی دیده‌ات اشکبار است؟

بوسه‌ای زن، که دوران رونده است.

 

دور گردون گذشته ز خاطر.

روی دامان این کوه، بنگر

برّه‌های سفید و سیه را،

نغمه‌ی زنگ‌ها را، که یکسر

چون دلِ عاشق، آوازه‌خوان‌اند.

 

بر سر سبزه‌ی «بیشل»، اینک

نازنینی است خندان نشسته،

از همه رنگ، گل‌های کوچک

گِرد آورده و دسته بسته

تا کند هدیه‌ی عشقبازان.

 

همّتی کن که دزدیده، او را

هر دمی جانبِ تو نگاهی است.

عاشقا! گر سیه دوست داری،

اینک او را دو چشم سیاهی است

که ز غوغای دل قصه‌گوی است.»

 

عاشق:

رو، فسانه! که اینها فریب است.

دل ز وصل و خوشی بی‌نصیب است.

دیدن و سوزش و شادمانی

چه خیالی و وهمی عجیب است!

بی‌خبر شاد و بینا فسرده‌ست.

 

خنده‌ای ناشکفت از گل من‌،

که ز بارانِ زَهری نشد تر.

من به بازار کالافروشان

داده‌ام هر چه را، در برابر

شادی روز گمگشته‌ای را…

 

ای دریغا! دریغا! دریغا!

که همه فصل‌ها هست تیره،

از گذشته چو یاد آورم من،

چشم بیند، ولی خیره‌خیره،

پر ز حیرانی و ناگواری.

 

ناشناسی دلم بُرد و گم شد،

من پی دل کنون بی‌قرارم.

لیکن از مستی باده‌ی دوش،

می‌روم سرگران و خمارم.

جرعه‌ای بایدم، تا رَهم من.»

 

افسانه:

«که ز نو قطره‌ای چند ریزی؟

بینوا عاشقا!»

عاشق:

«گر نریزم

دل چگونه تواند رَهیدن؟

چون توانم که دلشاد خیزم

بنگرم بر بساط بهاران.»

 

افسانه:

«حالیا تو بیا و رها کن

اول و آخر زندگانی.

وز گذشته میاور دِگر یاد

که بدین‌ها نَیرزد جهانی.

که زبون دل خود شوی تو.»

 

عاشق:

«لیک افسوس! چون مارَم این درد

می گزد بندِ هر بندِ جان را.

پیچم از درد بر خود چو ماران،

تنگ کرده به تن استخوان را.

چون فریبم در این کان هست؟

 

قلب من نامه‌ی آسمان‌هاست.

مدفن آرزوها و جان‌هاست.

ظاهرش خنده‌های زمانه،

باطن آن سرشک نهان‌هاست.

چون رها دارمش؟ چون گریزم؟

 

همرها! باز آمد سیاهی

می‌بَرَندم به خواهی نخواهی.

می‌درخشد ستاره بدانسان

که یکی شعله رو در تباهی.

می‌کِشد باد، محکم غریوی.

 

زیرِ آن تپّه‌ها که نهان است،

حالیا روبَه آوازه‌خوان است.

کوه و جنگل بدان مانَد اینجا،

که نمایشگه روبَهان است.

هر پرنده به یک شاخه در خواب.»

 

افسانه:

«هر پرنده به کنجی فسرده،

شب دلِ عاشقی مست خورده…»

عاشق:

«خسته این خاکدان، ای فسانه!

چشم‌ها بسته، خوابش بِبُرده.

با خیال دگر رفته از هوش…

 

بگذر از من، رها کن دلم را

که بسی خوابِ آشفته دیده است.

عاشق و عشق و معشوق و عالم،

آنچه دیده، همه خفته دیده است.

عاشقم، خفته‌ام، غافلم من!

 

گل، به جامه درون پُر زِ ناز است.

بلبل شیفته، چاره‌ساز است.

رخ نتابیده، ناکام پژمرد.

بازگو! این چه غوغا، چه راز است؟

یک دَم و این همه کشمکش‌ها!

 

واگذار ای فسانه! که پُرسم

زین ستاره هزاران حکایت

که: چگونه شکفت آن گل سرخ؟

چه شد؟ اکنون چه دارد شکایت؟

وز دَمِ بادها، چون بپژمرد؟

 

آنچه من دیده‌ام خواب بوده،

نقش‌ها بر رخ آب بوده.

عشق، هذیان بیماری‌ای بود،

یا خمار می‌ای ناب بوده.

همرها! این چه هنگامه‌ای بود؟

 

بر سرِ ساحلِ خلوتی، ما

می‌دویدیم و خوشحال بودیم.

با نفس‌های صبحی طربناک

نغمه‌های طرب می‌سرودیم.

نه غمِ روزگارِ جدایی.

 

کوچ می‌کرد با ما قبیله.

ما، شماله به کف، در برِ هم.

کوه‌ها، پهلوانان خودسر،

سر برافراشته روی درهم.

گلّه‌ی ما، همه رفته از پیش.

 

تا دَمِ صبح می‌سوخت آتش.

باد، فرسوده می‌رفت و می‌خواند.

مثل اینکه در آن درّه‌ی تنگ،

عدّه‌ای رفته، یک عدّه می‌مانْد.

زیرِ دیوارِ از سرو و شمشاد.

 

آه، افسانه! در من بهشتی است.

همچو ویرانه‌ای در برِ من:

آبش از چشمه‌ی چشم غمناک،

خاکش، از مشتِ خاکسترِ من،

تا نبینی به صورت خموشم.

 

من بسی دیده‌ام صبح روشن،

گل به لبخند و جنگل سترده.

بس شبان اندر او ماه غمگین،

کاروان را جَرس‌ها فسرده،

پای من خسته، اندر بیابان.

 

دیده‌ام روی بیمارناکان

با چراغی که خاموش می‌شد،

چون یکی داغ دل دیده محراب

ناله‌ای را نهان گوش می‌شد.

شکل دیوار، سنگین و خاموش.

 

درهم افتاد دندانه‌ی کوه.

سیل برداشت ناگاه فریاد.

فاخته کرد گم آشیانه

ماند «توکا» به ویرانه‌آباد،

رفت از یادش اندیشه‌ی جفت…

 

که تواند مرا دوست دارد؟

وندر آن بهره‌ی خود نجوید؟

هر کس از بهرِ خود در تکاپوست،

کس نچیند گلی که نبوید.

عشق بی‌حظّ و حاصل، خیالی‌ست!

 

آنکه پشمینه پوشید دیری،

نغمه‌ها زد همه جاودانه؛

عاشق زندگانیّ خود بود

بی‌خبر، در لباس فسانه

خویشتن را فریبی همی داد.

 

خنده زد عقلِ زیرک بر این حرف

کز پی این جهان هم جهانی‌ست.

آدمی، زاده‌ی خاک ناچیز،

بسته‌ی عشق‌های نهانی‌ست،

عشوه ی زندگانی است این حرف.

 

بارِ رنجی به سر بارِ صد رنج،

خواهی ار نکته‌ای بشنوی راست

محو شد جسمِ رنجور زاری،

مانْد از او زبانی که گویاست

تا دهد شرحِ عشقِ دگرسان.

 

حافظا! این چه کید و دروغی‌ست

کز زبان می و جام و ساقی‌ست؟

نالی ار تا ابد، باورم نیست

که بر آن عشق‌بازی که باقی‌ست.

من بر آن عاشقم که رونده است.

 

در شگفتم! من و تو که هستیم؟

وز کدامین خُم کهنه مستیم؟

ای بسا قیدها که شکستیم،

باز از قیدِ وهمی نَرستیم.

بی‌خبر خنده‌زن، بیهُده‌نال.

 

ای فسانه! رها کن در اشکم

کاتشی شعله زد، جانِ من سوخت.

گریه را اختیاری نمانده‌ست،

من چه سازم؟ جز اینم نیاموخت

هرزه‌گردیّ دل، نغمه ی روح.»

 

افسانه:

«عاشق! اینها سخن‌های تو بود؟

حرف، بسیارها می‌توان زد!

می‌توان چون یکی تکّه‌ی دود

نقش تردید در آسمان زد،

می‌توان چون شبی ماند خاموش.

 

می‌توان چون غلامان، به طاعت

شنوا بود و فرمانبر، امّا

عشق هر لحظه پرواز جوید،

عقل هر روز بیند معما،

وآدمیزاده در این کشاکش.

 

لیک یک نکته هست و نه جز این:

ما شریک همیم اندر این کار.

صد اگر نقش از دل برآید،

سایه آنگونه اُفتد به دیوار

که ببینند و جویند مردم.

 

خیز اینک در این ره، که ما را

خبر از رفتگان نیست در دست.

شادی آورده، باهم توانیم

 نقش دیگر بر این داستان بست

(زشت و زیبا، نشانی که از ماست.)

 

تو مرا خواهی و من ترا نیز،

این چه کِبر و چه شوخی و نازی‌ست؟

به دو پا رانی، از دست خوانی،

با من آیا ترا قصدِ بازی است؟

تو مرا سر به سر می‌گذاری؟

 

ای گل نوشکفته! اگر چند

زود گشتی زبون و فسرده،

از وفور جوانی چنینی

هر چه کان زنده‌تر، زود مُرده.

با چنین زنده من کار دارم.

 

می‌زدم من در این کهنه گیتی

بر دلِ زندگان دائماً دست.

دَر از این باغ اکنون گشادند

که دَر از خارزاران بسی بست

شد بهارِ تو با تو پدیدار.

 

نوگل من! گلی، گر چه پنهان

در بُن شاخه‌ی خارزاری.

عاشق تو ، ترا بازیابد

سازد از عشق تو بی‌قراری؛

هر پرنده، ترا آشنا نیست.

 

بلبلِ بینوا زی تو آید.

عاشقِ مبتلا زی تو آید.

طینتِ تو همه ماجرایی‌ست،

طالبِ ماجرا زی تو آید.

تو، تسلی‌دِه عاشقانی!»

 

عاشق:

ای فسانه! مرا آرزو نیست

که بچینندم و دوست دارند…

زاده‌ی کوهم، آورده‌ی ابر،

بِه که بر سبزه‌ام واگذارند

با بهاری که هستم در آغوش.

 

کس نخواهد زند بَر دلم دست،

که دلم آشیانِ دلی هست.

زاشیانم اگر حاصلی نیست،

من بر آنم کز آن حاصلی هست،

به فریب و خیالی منم خوش.»

 

افسانه:

عاشق! از هر فرینده کان هست،

یک فریبِ دلاویزتر، من!

کهنه خواهد شدن آنچه خیزد،

یک دروغ کهن‌خیزتر، من!

رانده‌ی عاقلان، خوانده ی تو،

کرده در خلوتِ کوه، منزل.»

 

عاشق:

«همچو من.»

افسانه:

«چون تو از درد خاموش.

بگذرانم ز چشم آنچه بینم.»

عاشق:

«تا بیابی دلی را همه جوش.»

افسانه:

«دردش افتاده اندر رگ و پوست…

 

عاشقا! با همه این سخن ها

به محک آمدت تکّه‌ی زر.

چه خوشی؟ چه زیانی، چه مقصود؟

گردد این شاخه یک روز بی‌بَر

لیک سیراب از این جوی اکنون.

 

یک حقیقت فقط هست بر جا:

آنچنانی که بایست، بودن!

یک فریب است ره جسته هر جا:

چشم‌ها بسته، پابست بودن!

ما چنانیم لیکن، که هستیم.»

 

عاشق:

آه افسانه! حرفی‌ست این راست.

گر فریبی ز ما خواست، مائیم.

روزگاری اگر فرصتی ماند

بیش از این با هم اندر صفائیم،

همدل و همزبان و همآهنگ.

 

تو دروغی، دروغی دلاویز

تو غمی، یک غمِ سخت زیبا.

بی‌بها مانده عشق و دلِ من،

می‌سپارم به تو، عشق و دل را

که تو خود را به من واگذاری.

 

ای دروغ! ای غم! ای نیک و بد، تو!

چه کَسَت گفت از این جای برخیز؟

چه کَسَت گفت زین ره به یکسو،

همچو گل بر سرِ شاخه آویز،

همچو مهتاب در صحنه‌ی باغ؟

 

ای دلِ عاشقان! ای فسانه!

ای زده نقش‌ها بر زمانه!

ای که از چنگِ خود باز کردی

نغمه‌های همه جاودانه،

بوسه، بوسه، لبِ عاشقان را.

 

در پس ابرهایم نهان دار،

تا صدای مرا جز فرشته

نشنود ایچ در آسمان‌ها،

کس نخوانَد ز من این نوشته

جز به دل عاشقِ بیقراری.

 

اشک من! ریز بر گونه‌ی او.

ناله‌ام در دلِ وی بیاکن.

روح گمنامم آنجا فرود آر

که برآید از آنجای شیون،

آتش آشفته خیزد ز دل‌ها.

 

هان! به پیش آی از این درّه‌ی تنگ

که بِهین خوابگاه شبان‌هاست،

که کسی را نه راهی بر آن است،

تا در اینجا که هر چیز تنهاست

بسراییم دلتنگ با هم…»