عمو رجب | یک روز عمو رجب بزرگِ انگاس، بَر شد به امیدی ز درختِ گیلاس… / شعری از نیما یوشیج

یک روز عمو رجب، بزرگِ انگاس

بَر شد به امیدی ز درختِ گیلاس.

 

چون از سر شاخه روی دیوار رسید

همسایه‌ی خود عمو سلیمان را دید.

 

در خنده شدند هر دو از این دیدار

بر سایه نشستند فرازِ دیوار.

 

این گفت که: من بهترم. آن گفت که: من

دادند در این مبحث خود دادِ سخن.

 

بس بحث که کردند ز هم آزردند

دعوی بر قاضی ولایت بردند.

 

قاضی به فراست نگهی کرد و شناخت

پس از ره تمهید بدیشان پرداخت

 

پرسید: نخست کیست بتواند

یکدم دهنی کانّه خر خواند؟

 

هر دو به صدا درآمدند و عرعر

ــ غافل که چگونه کردشان قاضی خر ــ

 

«صدقت بها»، گفت بدیشان قاضی،

باشید رفیق و هر دو از هم راضی.

 

از مبحث این مسابقه درگذرید

شاهد هستم که هر دوتان مثل خرید.