اَنگاسی | سوی شهر آمد آن زن اَنگاس / شعری از نیما یوشیج

سوی شهر آمد آن زنِ اَنگاس

سیر کردن گرفت از چپ و راست.

 

دید آیینه‌ای فتاده به خاک

گفت: «حقّا که گوهری یکتاست!»

 

به تماشا چو برگرفت و بدید

عکس خود را, فکند و پوزش خواست

 

که: «ببخشید خواهرم! به خدا

من ندانستم این گُهر ز شماست!»

 

ما همان روستازنیم درست،

ساده‌بین، ساده‌فهم بی‌کم و کاست

 

که در آیینه‌ی جهان بر ما

از همه ناشناس‌تر، خود ماست.