هر سال صمد اسبدوان، نایب دوم،
خوش جایزه میبُرد به چالاکی و خُردی.
امسال چنان شد که به ره اسب فروماند
از بس بَر و پهلوش به مهمیز فشردی.
بر سرش بکوبید زبس نائرهی خشم:
«ای بیهنر اسبی که در این بار فسردی!
پار از چه چنان خوب دویدی، نه چو امسال،
و امسال چهها بیشتر از پار نخوردی؟»
اسبش نگهی کرد، نگاهی که بدو گفت:
«من خوب دویدم، تو چرا جایزه بردی؟»
*
باشد که تو را نیز چو آن اسب دوانند
ای کمتر از اسبی که در این رنج فسردی!