بر سرِ منبرِ خود واعظِ دِه
خلق را مسئله میآموخت.
صحبت آمد ز جهنم به میان
که چه آتشها خواهد افروخت
تن بدکار چهها میبیند
آن که عقبی پی دنیا بفروخت.
گوش داد این سخنان چوپانی
غصهای خورد و هراسی اندوخت
دید با خود سگ خود را بدکار
چشمِ پراشک بدان واعظ دوخت
گفت: آن جا که همه میسوزند
سگِ من نیز چو من خواهد سوخت؟