از ترکِش روزگار | تا داشت بر سر ما زمانه غوغا… / شعری از نیما یوشیج

۱

تا داشت بر سر ما زمانه غوغا

تا کینه بُد از رخش هویدا

تا بود هوای انتقامش.

 

یک تیر به ترکشش نهان داشت

آن تیر، هزارها زبان داشت

بگرفت زمانه‌ش سرِ دَست.

 

آلود به زهرِ مرگش، آنگاه

کردش ز هر آنچه خواست آگاه

پس چند دگر بیازمودش.

 

۲

هرجای فرشته بود مغلوب

دیوان پلید اندر آشوب

در قصر تو رقص بود و آواز.

 

حق بود به راه‌ها گریزان

می‌داد نشانِ آن پلیدان

می‌ریخت ز چشم‌ها گهرها.

 

دائم چو دلِ زمانه می‌سوخت

چشم از سرِ کین به آن نشان دوخت

آن تیر که داشت پس رها کرد.

 

۳

زان شستِ پریده از سر سوز

آن تیر منم. منم که امروز

آئینِ من است، جنبش من.

 

گر زوزه‌ی دشمن جهانخور

سازد همه‌ی فضای را پُر

هرگز نشود خروش من کم.

 

گر از همه جا غبار خیزد

بر راه من و به من بریزد

بر من نشود طریق من گم.

 

آن تیر جهنده‌ام که چون باد

گردیده رها ز شستِ استاد

گشته ز نخست با نشان جفت.

 

این‌گونه بپیچم و بپرّم

هرجای ببندم و بدرّم

وز راستیم مرا مدد هست.