بشارت | ای ستمدیده مرد! شوبیدار… / شعری از نیما یوشیج

ای ستمدیده مرد! شوبیدار

رفت نحسی قرن‌ها بر باد

نحسی بخت این زمان بشکست

به گدایان همه بشارت باد.

بختِ بد خفته است و مدهوش است

تا به خواب اندر است این شیاد

زود خیزید و چاره‌ای سازید

تا کَنیدش ز بیخ و از بنیاد

جنگ امروز حامی ضعفاست

هر کجا می‌رود زند فریاد:

«کای اسیران فقر و بدبختی

به شما رفت ای بسا بیداد

جانتان زین فسانه‌ها فرسود

داد از این شهر و این صناعت داد

چند باید نشست سست و خموش

بندگی چند با دل ناشاد؟

از زمین برکنید آبادی

تا به طرح نوی کنیم آباد

به زمین رنگِ خون بباید زد

مرگ یا فتح، هرچه باداباد

یا بمیریم جمله یا گردیم

صاحب زندگانی آزاد…»

فکر آسایش و رفاه کنیم

وقت جنگ است رو به راه کنیم.