ای شب | هان ای شب شوم وحشت‌انگیز! / شعری از نیما یوشیج

هان، ای شب شوم وحشت‌انگيز!

تا چند زنی به جانم آتش؟

يا چشم مرا ز جای بر کن،

يا پرده ز روی خود فروكش،

يا باز گذار تا بميرم

كز ديدن روزگار سيرم.

ديری‌ست كه در زمانه‌ی دون

از ديده هميشه اشكبارم،

عمری به كدورت و اَلَم رفت

تا باقی عمر چون سپارم.

نه بخت بد مَراست سامان

و ای شب، نه تُراست هيچ پايان.

چندين چه كنی مرا ستيزه

بس نيست مرا غم زمانه؟

دل می‌بری و قرار از من

هر لحظه به يک ره و فسانه

بس‌بس كه شدی تو فتنه‌ای سخت

سرمايه‌ی درد و دشمن بخت.

اين قصه كه می‌کنی تو با من

زين خوبتر ايچ قصه اي نيست،

خوبست وليک بايد از درد

نالان شد و زار زار بگريست.

بشكست دلم ز بيقراری

كوتاه كن اين فسانه، باری.

آنجا كه ز شاخ گُل فرو ريخت

آنجا كه بكوفت باد بر در،

وآنجا كه بريخت آب مَوّاج

تابيد بر او مه مُنوّر،

ای تيره شب دراز دانی

كانجا چه نهفته بُد نهانی؟

بودست دلی ز درد خونين،

بودست رخی ز غم مكدر،

بودست بسی سرِ پُر امّيد،

ياری كه گرفته يار در بر؛

كو آن‌همه بانگ و ناله‌ی زار

كو ناله‌ی عاشقان غمخوار؟

در سايه‌ی آن درخت‌ها چيست

كز ديده‌ی عالمی نهان است؟

عجز بشر است اين فجايع

يا آنكه حقيقت جهان است؟

در سِير تو طاقتم بفرسود

زين منظره چيست عاقبت سود؟

تو چيستی ای شب غم‌انگيز

در جست‌و‌جوی چه كاری آخر؟

بس وقت گذشت و تو همانطور

اِستاده به شكل خوف‌آور

تاريخچه‌ی گذشتگانی

يا رازگشای مردگانی؟

تو آينه‌دار روزگاری

يا در ره عشق، پرده‌داری؟

يا دشمن جان من شُدَستی؟

ای شب بنه اين شگفت‌كاری،

بگذار مرا به حالت خويش

با جانِ فسرده و دلِ ريش!

بگذار فرو بگيردم خواب

كز هر طرفی همی وزد باد.

وقتی‌ست خوش و زمانه خاموش

مرغ سحری، كشيد فرياد،

شد محو، يكان يكان ستاره

تا چند كنم به تو نظاره؟

بگذار به خواب اندر آيم

كز شومی گردش زمانه،

يکدم كمتر به ياد آرم

وآزاد شوم ز هر فسانه.

بگذار كه چشم‌ها ببندد

كمتر به من اين جهان بخندد.